باز اومدم
با یه کوله بار حرف تازه
از غمهای کهنه
از معرفت های ندیده
از تجربه های تلخ و شیرین
از بهونه های بی دلیل
باز اومدم
با یه مهتاب دیگه
...
به زودی مفصل آپدیت می کنم..
آپ قبلیو نوشته بودم که بعدش یه صدایی گفت: شب.. همین امشب...
دوباره صداش میاد امشب...
باشه.دل ما که پکید! یه شب هم روش.
آهای دل من! یه امشبو هم نمیر...
تا امشب...
۳ هفته پر تلاطم تر از همیشه رو گذروندم . پر از شادی ها و غمها و دردها.توی این مدت طعم شادی ها رو که با غمها عجین شده بودن رو نتونستم خوب بچشم. اینا به کنار...
توی این چند هفته مسافرت رفتم. عروسی دعوت شدم . از همه مهمتر اینکه کارشناسی ارشد قبول شدم. اینا اتفاقای خوبی بودن. به ویژه آخریش. اینا به کنار...
توی این چند هفته مریضی های مختلف به سراغم اومد. از سرماخوردگی بگیر و برو تا درد دست و پا!!!! ( که می دونم از اعصابم بود). اینا هم به کنار...
یه تصادف هم داشتیم که خدارو شکر به خیر گذشت و اینا هم به کنار ...
تمام اینا رو تحمل کردم و گذروندم و به شادیاش دل خوش بودم و گفتم خداروشکر . نظر حقش به ما هست.اما..
اما اصل مطلب :
توی این چند وقت هر جا رو که نگاه می کردم و هر جایی که بودم حتی توی رویاهای شبونه توی خواب تمام وجودم شده بود یک واژه.یه واژه ی قشنگ از جنس شیطنتهای وسط خیابون دست تو دست مهربونی باد.یه واژه ی نزدیک . نزدیک تر از همون رگ گردن حتی که خدا هم ازش نزدیک تره. یه واژه ی شیرین. ۴ تا حرفه همش. چیز خاصی نیست اما ۴ تا معنی توش هست!
یه حرف خود خودش. یه حرفش من. یه حرفش یار . یه حرفش راز!
توی این ۳ هفته یه چیزی توی دستام کم بود و یه دستی لابلای موهام .
توی این ۳ هفته خاموشی یه پتک بود توی مغزم.
اما خب چه میشد کرد؟ گاهی شاید آدما به سکوت و تنهایی نیاز دارن. حالا از شانس من این نیاز میاد با نیاز به همفکری و همراهی من عجین میشه. سخت بود. خیلی هم سخت. اما گذروندم این کابوسو.
کاش گرم تموم بشه. به گرمی یه بوس کوچولو...
موضوع انشا : نامه ای به بابایی
بابایی جوجوی من سلام. دلم برایت یک ذره شده است. نمی دانم الان کجایی و داری چه کار می کنی . نمی دانم آنجا که هستی هوا چگونه است . من در اینجا تنها هستم .اینجا آسمان سخت گرفته و سخت ابری است. انگار آسمان آیینه ای شده برای دل من.آخر دل من هم ابری و غصه دار است. بابایی جان مگر تو نمی دانی که وقتی نباشی دل غنچه ها و بلبلها و درختها می گیرد؟ دل آسمان هم. دل ستاره ها هم و دل مهتاب هم می گیرد . می میرد. بابایی مگر تو نمی دانی که حکایت صدای موقر و دلنشین تو با گوش های من حکایت دست نوازش است با موهای پریشان دلواپسی؟ بابایی جان مگر نمی دانی چشمان مهتاب شبها به خواب نمی رود مگر با آّهنگ لالایی تو؟بابایی جان نمی دانم شعرهای خیال مشوشم را که به لباس واژه ها در می آورم تو اگر نباشی به که تحفه کنم؟بابایی نمی دانی مگر در کوچه کوچه ی ذهن بیغوله نشین من کورسوی نوری هست که از تلالوء چشمان تو ساطع می شود . بابایی جان مگر نمی دانی که مهتاب ...
.gif)
-----------------------------------------------------------
-وقتی توی گوگل دنبال تصویر برای پست بابایی می گشتم به تصویر زیر برخوردم! چه جالب!

وقتی شوق دیدار توی خشونت انتقام له میشه
وقتی عشق در گردنه های خطرناک بی مهری رنگ می بازه
وقتی به جای نوشدارو شوکران به گلوی زخمی پرواز سرازیر میشه
وقتی عزاداری و حتی یه تسلیت کوچیک دلتو خوش نمی کنه
وقتی توی خونه تنهایی و خانواده ات هم نیستن و حتی دوستت هم میگه: تا دوشنبه...
وقتی لبریز نیازی و نازت هم خریدار نداره
وقتی سفر زهر میشه توی نیش مار خشم و دندوناش توی دلت غرق میشه و مجروح میشی
وقتی سلسله اعصابت بهم ریخته و باعث درد دستت شده
وقتی شوق و شور تبدیل میشه به یه جمله که می تونی منتظر نباشی
وقتی مهر می میره
منم می میرم
شاید ساعت ۱۰ دوشنبه شب !
شاید فرشته کوچولو بتونه پرواز کنه و راحت بشه
یه شاعری می گفت:
در آغاز محبت گر پشیمانی بگو با من
که من هم دل ز مهرت برکنم تا فرصتی دارم...
...
من آن خاموش خاموشم که با شادی نمی جوشم
ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمی پوشم
تو غم در شکل آوازی شکوه اوج پروازی
نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی
مرا دیوانه می خواهی ز خود بیگانه می خواهی
مرا دلباخته چون مجنون ز من افسانه می خواهی
شدم بیگانه با هستی ز خود بیخودتر از مستی
نگاهم کن نگاهم کن شدم هر آنچه می خواستی
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پابرجاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن
شدم انگشت نمای خلق مرا تو درس عبرت کن
بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشق تر
نمی ترسم من از اغراق گذشت آب از سرم دیگر
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پابرجاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
-------------------------------------------------------------
۱-یکی از همکارام چند روز پیش رفت. من زیاد با اخلاقش نمی تونستم کنار بیام. اما لان هم که رفته جای خالیش رو احساس می کنم. این ترانه رو روز آخر که می رفت با خودش زمزمه می کرد.
۲-زینتی هر جا که هستی امیدوارم موفق باشی.
۳- یه تشکر به بهترین دوستم بدهکارم . فقط می تونم بگم مرسی گلم مرسی از معرفت و مرامت ![]()
آیا تابه حال به این فکر کرده اید که انداختن انگشتر در هر انگشت چه معنایی دارد؟ ما به شما می گوییم که هر انگشت نشانه چیست و چطور انداختن انگشتر در انگشتان مختلف تفاوت می کند.
گاهی اوقات، علیرغم همه تلاشهایی که می کنیم، زندگی به مراد ما پیش نمی رود. این همان زمانی است که بعضی از آدم به سراغ فال و طالع بینی می روند تا به طریقی زندگیشان را رونق بدهند
کف بینی، فال اعداد، تاروت، و از این قبیل بعضی از راه هایی هستند که متخصصین این رشته ادعا دارند به وضعیت کنونی افراد کمک می کند. یک چیزی که خیلی برای من جالب بود انگشترهایی است که این متخصصین به افراد توصیه می کنند که بیندازند. این انگشترها وقتی با سنگ تولد هر کس ادغام شود در خیلی از جوانب زندگی هر فرد تعادل ایجاد می کند. اما آیا تا به حال این سوال برایتان پیش آمده که هر انگشت برای انداختن انگشتر چه معنا و مفهومی دارد؟ آیا انداختن انگشتر در یک انگشت بخصوص نشان دهنده یک مفهوم عمیق است؟ پس اجازه بدهید نگاهی به مفهوم انگشت های مختلف برای انداختن انگشتر بیندازیم.
مفهوم انگشت های مختلف برای انداختن انگشتر
انگشت شست: نشان دهنده قدرت اراده در فرد است. این انگشت با خودِ درونی فرد در ارتباط است. وقتی به شما گفته می شود که در انگشت شستتان انگشتری بیندازید، به دقت مراقب تغییراتی که در زندگیتان اتفاق می افتد باشید. این انگشتر قدرت اراده شما را تقویت خواهد کرد.
انگشت اشاره: نشان دهنده قدرت، رهبری و جاه طلبی است. این انگشت نشان دهنده یک نوع قدرت خاص است. این مسئله به خصوص در قدیم الایام وقتی پادشاهان قدرتمند در انگشت اشاره خود انگشتر می انداختند بیشتر نمود دارد. درنتیجه، انداختن انگشتر در این انگشت به شما در این زمینه کمک می کند.
انگشت وسط: نشان دهنده فردیت و هویت فرد است. این انگشت که در وسط قرار گرفته است نشاندهنده یک زندگی متعادل و متوزان است. انداختن انگشتر در این انگشت به شما کمک می کند زندگی متعادلتری داشته باشید.
انگشت انگشتری انگشت چهارم :شماست. انگشت انگشتری دست چپ به قلب رابطه مستقیم دارد. به خاطر همین است که حلقه ازدواج در این انگشت انداخته می شود. این انگشت همچنین نشاندهنده احساسات و خلاقیت در فرد است. انداختن انگشتر در انگشت چهارم دست راست به شما کمک می کند در زندگی خود خوشبین تر باشید.
انگشت کوچک: نشان دهنده همه چیز در روابط شماست. این انگشت نشاندهنده روابط ما با محیط بیرون می باشد و دقیقاً مخالف شست است که به خودِ درونی ما اشاره دارد. این انگشت نشاندهنده رفتار ما با دیگران است. انداختن انگشتر در این انگشت به شما کمک می کند روابط خود را تقویت کنید، به خصوص درمورد ازدواج. به ارتقاء روابط کاری هم کمک می کند.
انگشترها در میان سایر جواهرات اهمیت بیشتری دارند. قبل از اینکه تصمیم بگیرید هر انگشتری دستتان کنید، بهتر است با یک متخصص درمورد نوع جواهری که می خواهید دست کنید صحبت کنید. این انگشتر، چه یک انگشتر الماس یا انگشتر نامزدی یا عروسی یا هر انگشتر دیگری باشد، نمی توان زیبایی آنها را بعنوان جواهرهایی شیک نادیده گرفت. پس فقط به دلایل باورها و اعتقادات مذهبی نیست که خیلی ها انگشتر دست میکنند، این مسئله می تواند جنبه مدگرایی هم داشته باشد. دلیل آن مهم نیست، مهم این است که انداختن انگشتر به ارتقاء وضعیت ظاهر شما کمک می کند.
برگرفته از سایت مدل لباس
وقتی یه نسیم خنک به صورتم خورد نگاه تقویم کردم و دیدم که هنوز تابستونه و نتونستم اومدن پاییز رو باور کنم.
وقتی مجبور شدم شب که می خوابم از پتو استفاده کنم هنوز هم باورم نمی شد پاییز اومده.
وقتی از پشت تلفن صدای سر فه هات رو شنیدم باز باورم نمی شد که باد سرد پاییز مقصر بوده.
وقتی روز شنبه از پشت پنجره تگرگها رو می دیدم که زمین رو سفید کردن یه نگاه دیگه به تقویم انداختم.هنوز تابستون بود.
امروز چند تا بچه دبستانی رو دیدم که کوله پشتی به کول داشتن می رفتن مدرسه! خدایا هنوز که تابستونه !!!!
تابستون امسالن با سالهای دیگه خیلی تفاوت داشت.
تو تابستان خود را چگونه گذراندی؟
برگ بر زورق پاییز نشست
رفت تا ساحل یاد
شعر می خواست کسی
گفت خموش
فصل باریدن نیست .
( شاعر :؟)
یه بار توی یه بحث با یکی از همکارام اون موضوعی رو گفت که منو به فکر واداشت. ما داشتیم در مورد ایران و تمدن و فرهنگ و این چیزا صحبت می کردیم و من داشتم از تمدن و فرهنگ ایران دفاع می کردم . اما اون گفت:" که الان در حال حاضر ما چه چیزی برای بالیدن به اون داریم؟ فکر کن من یه آدم خارجکیم مثلا من آلمانیم و تو هم که ایرانی. من میام از پیشرفت و تکنولوژی و منش و روش کشورم و مردمم صحبت می کنم. میگم ما الان اینا رو داریم. تو چی؟ تو الان توی کشورت چیا داری؟ "
من توی جوابش در موندم!چی باید می گفتم؟ من همش از گذشته های دور می گفتم و بهشون می بالیدم ( که حقیقتا هم بالیدن داره ) اما امروز چی؟
پرسش من اینه: آیا الان چیزی هست برای بالیدن؟ و اگر که نیست باید چی کار کرد که باشه؟
خواهش می کنم هر کسی که میاد و این مطلب رو می خونه نظرشو بنویسه . این موضوع به شدت ذهن منو مشغول کرده.
امروز کوچه بوی تو را می داد
و پنجره ها رنگ نور گرفته بود
رنگ سرک کشیدن های شبانه!



