لبت گفت
آن قصه ها که جان تو بنهفت
لیک
آن نهفته درد درون را
با تو لبم نگفت
دلم گفت .
*********************************************************************
برگ
بر زورق پاییز نشست
رفت تا ساحل یاد
راز پرسید کسی
گفت خموش
خاک خواب است هنوز
فصل روییدن نیست.
*********************************************************************
یک قناری حرف برای گفتن دارم
آیا تو هم
یک سوسن حوصله داری؟
*********************************************************************
یارای پروازم نیست .
زخمی و خسته و غریب
و نه مرهمی ... ![]()
![]()
دل و عشق و وفا رو به یاد من میاره
اول حکم عشقه دوم اسم عشقم
سوم یه سفره هفت سین مثه اسم ستاره
حالا شروع احساس پایان روز باران
معنای اسم یارم نیکی بی شماره
۸۴/۲/۱
*********************************************************************
از اون روزی که از من دل بریدی
بگو عاشق تر از من عشقی دیدی ؟
فراموشم نشد ظلم بزرگت
از این ویرونه بی ما بی کشیدی !
۸۴/۲/۱
*********************************************************************
چمدان در یک دست
کوله باری بر دوش
خنده ای بر لبها
اندوهی بر دل
همسفر با جاده
رهسپار غربت !
۸۱/۱۰/۱۳
*********************************************************************
" از ازل "
می رود تا هیچ
تا انبوهی عشق
تا اوج مصادیق خدا
می رود آرام
تا پرواز کبوتر
تا خون فروو ریخته ی آزادی
تا صبح
و می پرد نا گاه
فاتح اوج
تنها خالی سیاه ٬ قلب آسمان را زینت
و دیکر
گم و نا پیدا
محو و اینک
مبهوت سکوتش مانده
مدیون غرور چشمش
تا ابد
از ازل
مغرور و بی همتا .
۸۳/۱۲/۸
ما نیکی او به خلق گوییم تا هر دو دروغ گفته باشیم
" سعدی"
٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬
زاهد به تو تقوای ریا ارزانی من دانم و بی دینی و بی ایمانی
گو باش تو طعنه بر من می زن من کافر و من یهود و من نصرانی
" شیخ بهایی "
٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬
ای مفتی شهر ز تو پرکارتریم با این همه مستی ز تو هوشیارتریم
تو خون کسان خوردی و ما خون رزان انصاف بده کدام خونخوارتریم ؟
" خیام "
٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬
شیخی به زن فاحشه گفتا : مستی هر لحظه به دام دگری پا بستی
زن گفت : شیخا هر آنچه گفتی هستم آیا تو چنانکه می نمایی هستی ؟
" خیام "
٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬
٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬
٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬
٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬
٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬
٬٬٬٬٬٬٬
پوچ و بس تند چنان باد دمان
همه تقصیر من است این که خودم می دانم
که نکردم فکری
که تعمق ننمودم روزی ساعتی یا آنی
که چه سان می گذرد عمر گران
....
کودکی رفت به بازی به فراغت به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
همه گفتند کنون تا بچه است
بگذارید بخندد شادان
که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست
بایدش نالیدن!
من نپرسیدم هیچ
که پس از این ز چه رو نتوان خندیدن
نتوان فارغ و آسوده ز غم
همه شادی دیدن
همچو مرغی آزاد هر زمان بال گشادن
سر هر بام که شد خوابیدن
من نپرسیدم هیچ
که پس از این ز چه رو بایدم نالیدن
هیچ کسی نیز نگفت زندگی چیست ؟
چرا می آییم ؟
بعد از این چند صباح به کجا باید رفت ؟
به چه سان باید رفت ؟
با کدامین توشه به سفر باید رفت
....
نوجوانی سپری گشت
به بازی به فراغت به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
بعد از آن باز نفهمیدم من
که چه سان عمر گذشت ؟
لیک گفتند همه که جوان است هنوز
بگذارید جوانی بکند
بهره از عمر برد کامروایی بکند
بگذارید که خوش باشد و مست
بعد از این باز ورا عمری هست
یک نفر بانگ برآورد که او
از هم اکنون باید فکر فردا بکند
دیگری آوا داد که چون فردا بشود فکر فردا بکند
سومی گفت :
همان گونه که دیروزش رفت بگذرد امروزش
همچنین فردایش
...
با همه ی این احوال
من نپرسیدم هیچ که چه سان دی بگذشت ؟
آن همه قدرت و نیروی عظیم به چه ره مصرف گشت ؟
نه تفکر نه تعمق و نه اندیشه دمی
عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی
چه توانی که ز کف دادم مفت
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت
قدرت عهد شباب می توانست مرا تا به خدا پیش برد
لیک بیهوده تلف گشت جوانی هیهات
آن کسانی که نمی دانستند زندگی یعنی چه
رهنمایم بودند
عمرشان طی می گشت بیخود و بیهوده
و مرا می گفتند که چو آنان باشم
که چو آنان دایم
فکر خوردن باشم فکر گشتن باشم
فکر تامین معاش فکر ثروت باشم
فکر یک زندگی بی جنجال قکر همسر باشم
کس مرا هیچ نگفت
زندگی خوردن نیست زندگی ثروت نیست
زندگی داشتن همسر نیست
زندگانی فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست
...
ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنی اش می فهمم
حال من می فهمم هدف از زیستن این است رفیق
من شدم خلق که با عزمی جزم
پای از بند هواها گسلم پای در راه حقایق بنهم
با دلی آسوده فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل
مملو از عشق و جوانمردی و زهد
در ره کشف حقایق کوشم
شربت جرات و امید و شهامت نوشم
زره جنگ برای بد و ناحق پوشم
ره حق گیرم حق جویم و پس حق گیرم
آنچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم
شمع راه دگران گردم و با شعله ی خویش
ره نمایم به همه گر چه سرا پا سوزم
من شدم خلق که مثمر باشم
نه چنین زاید و بی جوش و خروش
عمر بر باد و به حسرت خاموش
ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنی اش می فهمم
حال می پندارم کاین سه روز از عمرم به چه ترتیب گذشت
کودکی بی حاصل
نوجوانی باطل
وقت پیری غافل
به زبانی دیگر
کودکی در غفلت
نوجوانی شهوت
در کهولت حسرت !
یا از غم رسوایی و مستی نخورم
من می ز برای خوشدلی می خوردم
اکنون که تو بر دلم نشستی نخورم
چرا آخه؟ تو چرا اینا رو میگی ؟ تو که .... من که ....
...
من ادامه ی حرفاشو نشنیدم
فقط فهمیدم که سفید از همه ی رنگها قشنگتره !
که یار از من گریزد چون شوم پیر
جوابش داد پیر نغز گفتار
که در پیری تو هم بگریزی از یار
۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۸۷۸۷۸۷۷۸۷۸۷۸۷۸۸۷۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸
من نه پیر سال و ماهم گر سپیدم موی بینی
حسرت زلف سیاهی در جوانی کرده پیرم
۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸
آنقدر زجر کشیدم ز جهان سیر شدم
صورتم گرچه جوان است ولی پیر شدم
۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۷۸۷
به بهارم نرسیدی به خزانم بنگر
که به مویم اثر برف زمستان من است ...
۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۷۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۸۷۸۷۸۷۸۷۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷


