ای عشق به جز تو همدمی دارم ؟ نه
یا جز تو دگر غمی دارم ؟ نه
با این همه زخمهای کاری که زدی
غیر از مهر تو مرهمی دارم ؟ نه!
فریدون مشیری
دل نوشته های مهتاب در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384 ساعت 14:49 موضوع | لینک ثابت
من نمی دانم چرا
هنوز زمستان نیامده
اینقدر سردم است
و در دلم دیگر
نه شعله از عشق شراره می کشد
و نه هوایی
که در آن
بی دغدغه ی حال پرستوهای ضعیف
نفسی تازه کنم.
من نمی دانم که چرا
دیروز که ماهی می خریدم
نه خبری از گربه ها بود و
نه از سگها
نه صدایی که دلم را بلرزاند
من نمی دانم چه کسی
خبر مرگ قناری ها را
به دل غم زده ی قفس کوچک تنها
برساند.
من نمی دانم چرا
هنوز زمستان نشده
اینقدر سردم است
آخر پاییز
هنوز پا بر جاست!
مهتاب
۱۳۸۴/۷/۱۷
دل نوشته های مهتاب در سه شنبه نوزدهم مهر 1384 ساعت 14:41 موضوع | لینک ثابت
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تا مردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پيادهروي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»
دروازهبان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم.»
دروازهبان به چشمه اشاره كرد و گفت: «ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان ميخواهد بوشيد.»
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: روز به خير
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنهايم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود!
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند...
بخشي از كتاب «شيطان و دوشیزه پريم»، پائولو كوئيلو
دل نوشته های مهتاب در دوشنبه یازدهم مهر 1384 ساعت 13:32 موضوع | لینک ثابت
نخستین سخن

زرتشت بیا که با تو امید آید
شب نیز صدای پای خورشید آید
تاریخ اگر دوباره تکرار شود
کعبه به طواف تخت جمشید آید
فهرست اصلی
دوستان
دوستان مهتابی من
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY