پيام عاشقانه
جواني نکو روي و آراسته
ز هر عيب و هر نقص پيراسته
درون شد به دکان يک گل فروش
که نامش تقي بود يا داريوش!
به وي نوزده گل سفارش بداد
و يک کارت در پاکت آنجا نهاد
سپس يک نشاني به کاغذ نوشت
و بهر فرستادن آنجا بهشت........
چو بيرون شد از گل فروشي پسر
تقي خواست او را کند گل به سر
به شاگرد خود گفت:«او اکبري ست
مرا اين پسر بهترين مشتري ست
بکن سي گل آن را تمام و کمال
حسابش بود با خود، بي خيال...»
چو فردا شد آمد دژم اکبري
به دست داشت گل دسته پرپري
بکوبيد آن را چنان بر زمين
که شد گل فروش از تعجب چنين
سپس کارت را به او پرت کرد
وگفت:«از تو من گشته ام روي زرد
بخوان اي ببو روي اين کارت را
چه سان بين زدي بر دلم دارت را!
ببين حلقه اي را که پس داده يار
مرا با گل و سبزه ديگر چه کار؟!»
و چون گل فروش آن عبارت بخواند
ز خجلت سرش در گريبان بماند
چرا؟!چون جوان با غروري تمام
به دلدار خود داده بود اين پيام:
«عزيزم برابر به هر سال تو
گلي مي فرستم چو تمثال تو...!»
شاعر:محفوظ بماند
ولی هر دم ز شوق
سوی در می آیم و هر سو نگاهی می کنم !

طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم



