نیمه شب آواره و بی حس و حال
در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خیال
دل به یاد آورد ایام وصال!
از جدایی یک دو سالی می گذشت
یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت
دل به یاد آورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی و آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود
چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او
هم نشین و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او
ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی
این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری که با او شد بسر
مست او بودم ز دنیا بی خبر
دم به دم این عشق می شد بیشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد
گفتگوها بین ما آغاز شد
گفتمش در عشق پا بر جاست دل
گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو زورقبان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل ز عشق روی عشق تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست می دارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان
چون تویی مخمور ،خمارم بدان
با تو شادی می شود غمهای من
با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل ز جادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من گلی زیبا نبود
خوبی او شهره ی آفاق بود
در نجابت در نکوهی تاخ بود
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده ام آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم آنکه همخون من است
خصم جان و تشنه ی خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه ی او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را!!!
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر
دیشب از کف رفت، فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند
برمن و بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود؟
عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته بازآید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود!!!
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او یاد تو ما را بس است !!!

دل نوشته های مهتاب در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 ساعت 14:31 موضوع | لینک ثابت

مرا در اوج می خواهی تماشا کن تماشا کن
دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن
فقط قلبی به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم
رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردم که همدردند
شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند
....
سه شنبه ۲۶ اردیبهشت جشن فارغ التحصیلیم بود . آره . سرانجام تموم شد . و چه سخت این چند روزه باقی مانده اش داره می گذره . و چه سخته جشنی که بی حضور عزیزانت برگزار بشه و هر لحظه چشم به در بدوزی و گوش به زنگ باشی تا موبایلت زنگ بخوره اما ....
شقایق اینجا من خیلی غریبم
آخه اینجا کسی عاشق نمیشه
شقایق آخرین عاشق تو بودی
تو رفتی و پس از تو عاشقی مرد
...
می خوام این پست وبلاگم فقط حرفای دل خودم باشه . حرفایی که جاشون همیشه کنج دل خودم بوده . هر چند که پست های قبلیم هم حرف دل بودن آخه میگن :
آنچه از دل بر آید
لاجرم بر دل نشیند
اما ببخشیدم اگر این بار این قدر حزن در کلامم هست آخه حافظ میگه :
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
...
این یک هفته شاید هم بهترین و هم بدترین لحظات رو گذروندم . بهترینش لحظاتی بود که با دوستام و همکلاسیام در تدارک جشنمون بودیم و بدترینش رو خودم در خلوت خودم توی این دل بی مروت گذروندم .
اما خب چه میشه کرد؟ میگن :
دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم
وزچه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم
نمی دونم . دیگه هیچی نمی دونم . چند وقتیه این ترانه شده ورد زبونم :
همه رفتن کسی دور و برم نیست
چنین بی کس شدن در باورم نیست
همه رفتن کسی با ما نموندش
کسی حرف دل ما را نخوندش
همه رفتن ولی این دل ما رو
همون که فکر نمی کردیم سوزوندش
خیال کردم که این گوشه کنارا
یکی داره هوای کار ما را
عجب بالا و پایین داره دنیا
عجب این روزگار دلسرد با ما
یه روز دور و برم صد تا رفیق بود
منو حالا ببین تنهای تنها
تنهای تنها !
الان که دارم اینا رو می نویسم یه حسی در درونم فریاد میزنه :
مهتاب ناشکری نکن . گله نکن . اونایی که دوستت دارن و دوستشون داری دلشون با توست حتی بدون حضور فیزیکیشون در کنارت !
باشه گله نمی کنم . به قول مریم حیدرزاده :
بگذار بسوزد دل من مساله ای نیست ...

دل نوشته های مهتاب در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 ساعت 12:34 موضوع | لینک ثابت

۲۵ اردیبهشت روز بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی خجسته باد .
نمیرم از این پس که من زنده ام
که تخم هنر را پراکنده ام
دل نوشته های مهتاب در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 ساعت 18:46 موضوع | لینک ثابت

به مناسبت تولد خواهر قشنگم " مهناز"
دل نوشته های مهتاب در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 ساعت 17:58 موضوع | لینک ثابت
از جمع پراکنده ی رندان جهانم
در صحنه ی بازیگری کهنه ی دنیا
عشق است قمار من و بازیگر آنم
با آنکه همه باخته در بازی عشقند
بازنده ترین است در این جمع نشانم
ای عشق از تو زهر است به جامم
دل سوخت ، تن سوخت ، ماندم من و نامم
دلسوخته تر از همه ی سوختگانم
از جمع پراکنده ی رندان جهانم
عمری ست که می بازم و یک برد ندارم
اما چه کنم عاشق این کهنه قمارم
ای دوست مزن زخم زبان جای نصیحت
بگذار ببارد به سرم سنگ مصیبت
من زنده از این جرمم و حاضر به مجازات
مرگ است مرا گر بزنم حرف ندامت
باید که ببازم با درد بسازم
در مذهب رندان این است نمازم
عمری ست که می بازم و یک برد ندارم
اما چه کنم ، عاشق این کهنه قمارم
من در به در عشقم و رسوای جهانم
چون سایه به دنبال سر عشق روانم
او کهنه حریف من و من کهنه حریفش
سرگرم قماریم من و او ، بر سر جانم
باید که ببازم ، با درد بسازم
در مذهب رندان ، این است نمازم
عمری ست که می بازم و یک برد ندارم
اما چه کنم عاشق این کهنه قمارم

دل نوشته های مهتاب در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 ساعت 13:5 موضوع | لینک ثابت
من از آن لحظه که بار سفري مي بستم
وعده اي بود و کلام سخني در گوشم
که بپرسم،بروم يا که ببينم!
چه کسي عاشق معناي شب فاخته بود؟
چه کسي با تو به دلدادگي عشق دلي باخته بود؟
سفر دور و درازي رفتم
و درين راه سخن هاي تو در گوشم بود!
گفته بودي که زشب هاي تو و ماه بپرسم که هنوز،
هست؟
آيا گذري هست به مهتاب و شب راز و نياز؟
گفته بودي که بپرسم،بروم يا که ببينم!
گذر مخملي زنجره در جوي روان، هست هنوز؟
گفته بودي لب آن رود،
در آن دهکده آواز زني غمگين است
بروم يا که ببينم!
گل زيباي وجودش زچه رو مي گريد؟
به چه ها مي نالد؟
و چرا دايره رنگ غزل هاي خدا غمگين است؟
گفته بودي که تورا در همه جا ياد کنم!
خاطرات دل غمگين تو را شاد کنم.
آخر اي دوست کجايي؟ که هنوز،
من به زندان دل سوخته اي در سفرام!
من از آن روز که از شاخه خشکيده
به پرواز کشيدم پر و بال،
اوج من در قفسي بود و بلنداي سر ام!
و در آن شب که به مهماني باغي رفتم
دل به آلام نگاه گل ياسي بستم
که در اين ظلمت بي عاطفه مقهور نشد!
من در اين وادي بي پرده سفر هاي زيادي کردم
سال ها در سفر آبي رودي بودم
که به ساحل نرسيده خشکيد!
و از آن شب که به آرامگه ساحل دوري رفتم
شاهد عشق قشنگ دل ماهي بودم
و در آن ساحل مرگ
رجعتي با لب خشکيده به امواج نبود!
نه بر آن تشنه خشکيده گلو،
قطره آبي دادند
نه گلستان و سمن را به کسي بخشيدند!
من در اين وادي نفرين شده، بيهوده تقلا کردم
که بپرسم ،بروم يا که ببينم
ز چه رو عشق چنين بي معناست
يا چرا سفسطه در کار دل ما پيداست!؟
سال ها رفتم و رفتم که ببينم آيا
ميشود نان به فقيري بخشيد؟
با محبت غم و اندوه کسي را پرسيد؟
اشک چشمان کسي را بوسيد؟
مرحمي بر جگر سوخته شمعي شد،
يا چراغي افروخت؟
من از اين فاصله ها سخت پريشانحالم
باورام کن که نميدانم من.
من نميدانم از اين عشق چه ها ميگويند!
آسمان هنر عشق نميدانم چيست!
آخر اي دوست ،کسي با من دلسوخته همراه نشد!
راستي، چه کسي ميداند؟
که درين سبزه و راغ
زاغ ها رنگ سيه روزي خود را دارند!
اي دريغ از همه احوال
که هرگز نشد آن روز
که معنا يابد،عشق يعني همه چيز!

دل نوشته های مهتاب در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 ساعت 12:38 موضوع | لینک ثابت

محمد غفاري، نقاش ايراني (حدود 1227 تا 1319ش) يكي از مشهورترين و پرنفوذترين شخصيت هاي تاريخ هنر معاصر ايران به شمار مي آيد. با كار او جريان دويست ساله تلفيق سنت هاي ايراني و اروپايي به پايان مي رسد و سنت طبيعت گرايي اروپايي در قالب نوعي هنر آكادميك تثبيت مي شود. كمال الملك يا محمد غفاري در تهران متولد شد ولي سال هاي كودكي خود را در كاشان گذراند. در نوجواني به تهران رفت و در مدرسه دارالفنون زير نظر علي اكبر خان مزين الدوله آغاز به هنرآموزي كرد. ناصرالدين شاه به هنگام بازديد از اين مدرسه كار او را پسنديد و وي را به دربار فرا خواند. ديري نگذشت كه شاه به او لقب نقاش باشي و پيشخدمت حضور همايوني داد. (1261 ش) فعاليت مستمر او در مقام نقاش دربار و معلم شاه بسيار مقبول افتاد و از اين رو لقب كمال الملك گرفت. پرده معروف تالار آينه از جمله مهم ترين آثاري بود كه در اين سال ها به وجود آورد. پس از كشته شدن ناصر الدين شاه كمال الملك براي مطالعه به اروپا رفت. (1276 ش) مدتي بيش از سه سال را در فلورانس، رم و پاريس گذرانيد؛ و در موزه ها به رونگاري از آثار استاداني چون رامبراند و تيسين پرداخت.
در پاريس با فانتن لاتور آشنا شد. سفر اروپا تاثيري مثبت در اسلوب كار و حتي طرز ديد او گذاشت. با اين توصيف واعجاب فانتن لاتور نقاش نامي فرانسوي كمال الملك را به شاگردانش معرفي كرد. استاد فرانسوي به شاگردانش توصيه كرد: ازتابش و حرارت اين آتش بهره بگيريد.
فانتن لاتور درپيشاني بلند كمال الملك تاريخ طولاني و سرشناس نقاشي ايران را يافته بود. كلام او بيشتر از اين وظيفه كه شناساننده كمال الملك باشد، نشان از شور و شيفتگي خود او داشت. پيش ازآنكه شاگردان ازاين آتش شرقي بهره اي بگيرند، استاد خود شعله هاي آنرا درقلب خود احساس كرده بود.
نام كمال الملك به زودي درهياهوي پاريس به گوش ها رسيد. ميزان توجه پاريس به اين ميهمان هنرمند شرقي ازآنجا پيداست كه وقتي حادثه اي، اگرچه جزئي و ناچيزبراي او پيش آمد، چگونگي آن در بسياري از روزنامه هاي فرانسه انعكاس يافت. ماجرا ازاين قرار بود كه براثر يك غفلت، كمال الملك ازدرون كالسكه اي كه او را به خانه مي برد، بيرون افتاد. استاد دراين حادثه آسيبي نديد، اما روزنامه ها با آب و تاب در اينباره قلم فرسائي كردند.
گرديجان يكي ازنقاشان پرآوازه فرانسه كه شيفته طراحي نيرومند و انسجام و استحكام خطوط كمال الملك شده بود، به اوپيشنهاد نوعي همكاري و همياري هنري داد. گرديجان ازكمال الملك خواست تا طراحي چند تابلو را بر عهده بگيرد، تا او رنگ آميزي آنها را به انجام رساند. ، يعني طرح آن را كمال الملك كشيد و گرديجان رنگ آميزي اش كرد.
بن زور رئيس مدرسه مونيخ، يكي از سرشناس ترين نقاشان اروپا، كمال الملك را بي نظيرترين كپي بردارآثاراستادان نقاشي كلاسيك اروپا ناميد. تفاهم هنري بن زور و كمال الملك به زودي به يك توافق روحي كشيد و پيوند دوستي استواري بين آنها به وجود آمد. تابلويي كه كمال الملك ازصورت بن زور كشيده است، يكي ازجذاب ترين كارهاي او در اروپاست.
او به دستور مظفرالدين شاه به ايران بازگشت (1279 ش) و كار در دربار را ادامه داد، ولي عملاً نتوانست با خواست هاي شاه جديد كنار بيايد. به عراق رفت و چند سالي را در آنجا گذرانيد. (1280 تا 1283ش) پرده هاي زرگر بغدادي (1280 ش) و ميدان كربلا (1281 ش) را به هنگام اقامتش در عراق نقاشي كرد. او اگرچه به مشروطه خواهان متمايل بود (پرده عليقلي خان بختياري (سردار اسعد) گواه آن است) در جنبش مشروطه مشاركت مستقيم نداشت. در سال هاي بعد مديريت مدرسه صنايع مستظرفه را بر عهده گرفت. در اين مدرسه با كوشش فراوان به پرورش شاگردان همت گماشت كه زبده ترين شان خود استاداني در مكتب او شدند. سرانجام به دليل اختلافاتي كه با وزيران معارف بر سر استقلال مدرسه پيدا كرد، از كار تدريس و شغل دولتي دست كشيد (1306 ش) و به ملك شخصي خود در حسين آباد نيشابور كوچيد. (1307 ش) در آنجا بر اثر حادثه اي از يك چشم نابينا شد، اما تا سال هاي آخر زندگاني به نقاشي ادامه داد. كمال الملك از همان آغاز فعاليت هنري اش تمايلي قوي و آشكار به روش و اسلوب طبيعت گرايي اروپايي داشت. با ظهور كمال الملك وظيفه اي جديد براي نقاش دربار معين شد.
او مي بايست رويداد ها، اشخاص، ساختمان ها، باغ ها و غيره را همچون عكاسي دقيق ثبت كند تا به عادي ترين مظاهر زندگي و محيط درباري سنديت تاريخي بخشد. بي سبب نيست كه كمال الملك در اين دوره اغلب پرده هايش را با افزودن شرحي درباره موضوع رقم مي زد. (مثلاً: طبيعت بيجان با گلدان و پرنده شكار شده، 1273ش)
بازتاب كوشش كمال الملك در عرصه نقاشي در ذهن مردم، خصوصيات اخلاقي، نحوه زندگي و واقعه كور شدنش، از او يك مرد افسانه اي ساخت. از جمله ديگر آثارش: دورنماي صفي آباد (1253 ش)، عمله طرب. حوضخانه صاحبقرانيه (1261 ش)، منظره آبشار دوقلو (1263 ش)، مرد مصري (1275 ش)، فالگير يهودي، دهكده مغانك (1293 ش)،تك چهره خود هنرمند (1296 ش)، تك چهره صنيع الدوله، نيمرخ هنرمند (1300 ش)، منظره كوه شميران (1301 ش). سرانجام محمد غفاري (كمال الملك) در 27 مرداد سال 1319 درگذشت.
*اين مطلب با استفاده از فرهنگ معاصر هنر (رويين پاكباز) نوشته شده است

دل نوشته های مهتاب در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 ساعت 12:22 موضوع | لینک ثابت
به كه بايد دل بست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است.
هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ
گرم، پاسخ گويد
نيست يك تن كه در اين راه غم آلوده ی عمر ـ
قدمي، راه محبت پويد
***
خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست
همه گلچين گل امروزند ـ
در نگاه من و تو حسرت بي فردائيست.
***
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
نقش هر خنده كه بر روي لبي مي شكفد ـ
نقشه يي شيطانيست
در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ
حيله ی پنهانيست.
***
زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ
هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست
پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ
هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
***
خنده ها مي شكفد بر لبها ـ
تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي
همه بر درد كسان مي نگرند ـ
ليك دستي نبرند از پي درمان كسي
***
از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست؟
ريشه عشق، فسرد
واژه دوست، گريخت
سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست؟
***
دست گرمي كه زمهر ـ
بفشارد دستت ـ
در همه شهر مجوي
گل اگر در دل باغ ـ
بر تو لبخند زند ـ
بنگرش، ليك مبوي
لب گرمي كه ز عشق ـ
ننشيند به لبت ـ
به همه عمر، مخواه
سخني كز سر راز ـ
زده در جانت چنگ ـ
به لبت نيز، مگو
***
چاه هم با من و تو بيگانه است
ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند
درد دل گر بسر چاه كني
خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند
گر شبي از سر غم آه كني.
***
درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ
آب شو، « آه » مگو.
***
ديده بر دوز بدين بام بلند
مهر و مه را بنگر
سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است
سكه نيرنگ است
سكه اي بهر فريب من و تست
سكه صد رنگ است
***
ما همه كودك خرديم و همين زال فلك
با چنين سكه زرد ـ
و همين سكه سيمين سپيد ـ
مي فريبد ما را
هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ
گفته ام با دل خويش:
مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش
نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش
آسمان با من و ما بيگانه
همسر و فرزند و در و بام و هوا بيگانه
« خويش » در راه نفاق ـ
« دوست » در كار فريب ـ
« آشنا » بيگانه
***
شاخه عشق، شكست
آهوي مهر، گريخت
تار پيوند، گسست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
دل نوشته های مهتاب در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 ساعت 18:56 موضوع | لینک ثابت
برای اطلاع از ارزش یک سال، نظر دانشجویی را بپرسید که در امتحانات آخر سال مردود شده.
برای اطلاع از ارزش یک ماه،نظر مادری را بپرسید که کودک نارس به دنیا آورده است.
برای اطلاع از ارزش هفته نظر یک سرپرست روزنامه را بپرسید.
برای اطلاع از ارزش یک روز نظر یک کارگر روز مزد را بپرسید که 6 فرزند دارد.
برای اطلاع از ارزش یک ساعت نظر عاشقی در حال انتظار را بپرسید.
برای اطلاع از ارزش یک دقیقه، نظر کسی را بپرسید که دیر به قطار رسیده.
برای اطلاع از ارزش یک ثانیه نظر کسی را بپرسید که از یک حادثه جان سالم به در برده.
برای اطلاع از ارزش یک هزارم ثانیه نظر برنده مدال نقره مسابقات المپیک را بپرسید.
دل نوشته های مهتاب در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385 ساعت 17:46 موضوع | لینک ثابت

بازگشت
من بازگشته ام
از شعر
از سرود
من از مرداب واژه های منظّم بازگشته ام
تا ترا در غروبی سحر آمیز
بر انبوه کاغذ پاره ها در آغوش کشم
و تو
وجدانی ترین شعر زمان را
در چشمان من خواهی خواند
و خوب میدانم که
چلّه نشینانِ بزرگ
هرگز این جوانِ بیشرم را
که اینگونه وقیح
ترا به هم آغوشی خویش فرا می خواند
نخواهند بخشید .
کوروش پرویز
پائیز 77
برگرفته از روزمیلهای گروه ترانه ها
دل نوشته های مهتاب در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385 ساعت 17:6 موضوع | لینک ثابت



دل نوشته های مهتاب در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385 ساعت 19:16 موضوع | لینک ثابت

دل نوشته های مهتاب در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 ساعت 16:9 موضوع | لینک ثابت
هم آغوشی
در سكوتِ جانگدازِ شامگاه
زورقي آهسته ميپيمود راه
بر لبانش ناله اي دلگير بود
يادمانِ وحشتِ زنجير بود
سينه بر آرامِ دريا مي كشيد
خويش را در دامِ دريا مي كشيد
*******
نيمه شب زان بستر نرمِ كبود
دستِ موجي سهمگينش مي ربود
زورقِ بيچاره سر در پيش رفت
با هجومِ خواهشي از خويش رفت
رفت و رفت آن ناله و فريادها
سايه اي موهوم شد در يادها
*******
صبحدم خورشيد چون خنجر كشيد
پرده هايِ وحشتِ شب را دريد،
بسترِ دريا پر از خون يافتند
دستِ ليلا جانِ مجنون يافتند
آنطرفتر در ميانِ آبها
پيشِ چشمانِ ترِ گردابها
خرد گشته زورقِ آواره اي،
موجها دزدانه، هر يك پاره اي
*******
تا نخستين پاره ها در گِل نشست ،
ريشخندي بر لبِ ساحل نشست
كاي جوانِ ناسپرده روزگار !
كشته مي دانستمت اينگونه زار
زورقِ بيچاره تا برپا شدي ،
پايمالِ شهوتِ دريا شدي ؟
*******
آنكه يارايِ هم آغوشيش نيست
آنكه يارايِ هم آغوشيش نيست
سرنوشتي جز فراموشيش نيست
كوروش پرويز
پائيز 77

دل نوشته های مهتاب در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 ساعت 15:48 موضوع | لینک ثابت
دل نوشته های مهتاب در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 ساعت 11:50 موضوع | لینک ثابت
دل نوشته های مهتاب در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 ساعت 11:48 موضوع | لینک ثابت
یکی ادعّا داره از همه بهتر میفهمه ، ولی وقتی نگاش میکنی یک جفت گوش مخملی میبینی !!
دل نوشته های مهتاب در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 ساعت 11:41 موضوع | لینک ثابت
دل نوشته های مهتاب در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 ساعت 11:31 موضوع | لینک ثابت

ولي اينبار
تنت با حالتي مبهم ، به جاي تو سخن مي گفت
و استنباط من از گردش خون در رگت اين بود:
« تو را من دوست مي دارم! »
به دستت دست لرزانم گره ميخورد
خدا ، خندان ، به بند سرنوشتم ، سرنوشتت را گره ميزد
و او سرهاي ما را سوي هم مي برد
و لبهاي ترک دار مرا در حوض لبهاي تو مي انداخت
صداي عقل ميگفت: « ايندو را از هم جدا سازيد ! »
صداي تن ولي مي گفت: « لبها را به هم دوزيد »
و ما عمداً صداي عقل را از گوش مي رانديم
و بعد از آن هم آغوشي
خدا ما را اسير خواب شيرين جواني کرد!
و من سهم بزرگي از تو را در سينه ميدادم - نفسهايت -
همان سهمي که بي او زندگي هيچ است
همان سهمي که بي او جسممان مرده است
- و ديگر سرنوشت روح نا معلوم!
که از دنياي بعد از مرگ ما چيزي نمي دانيم -
همان سهمي که بي او ...
عشق آيا سرد مي گردد ؟!!
– و من انديشه کردم….
عشق بي او گرمتر از هر زماني بود –
و من … آري …
نفسهاي تو را در سينه ميدادم
و اين سهم بزرگي بود
ولي با آن اميدي که مرا با تو نگه ميداشت
نفسهاي تو جزء کوچکي بود از تمام تو
و خوابي بود
و من باور نميکردم
بدين حد خوب و شيرين باشد اين رؤيا!
و آيا … هيچ … رؤيا بود؟!!
و يا عين حقيقت بود و من رؤياش مي ديدم؟!
به هر تقدير شيرين بود
به هرصورت گوارا بود
شرابي که من از لبهاي تو چيدم
تمام خوشه هايش را
و با انگشتهايم خوب افشردم
تمام دانه هايش را
و در چشم تو نوشيدم
تمام جرعه هايش را
و در آغوش معصوم تو سر کردم
تمام نشئه هايش را
و زيبا بود ؛
نه با اندوه بايد ماند
نه غم را بايد از خود راند
بيا تا ما شريک شادي و اندوه هم باشيم 
برگرفته از روزمیلهای گروه ترانه ها
دل نوشته های مهتاب در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385 ساعت 19:16 موضوع | لینک ثابت
نزدیک ترین نقطه به خدا
نزدیک ترین نقطه به خدا هیچ جای دوری نیست.نزدیک ترین نقطه به خدا
نزدیک ترین لحظه به اوست،وقتی حضورش را درست توی قلبت حس می
کنی، آنقدر نزدیک که نفست از شوق والتهاب بند می آید.
آنقدر هیجان انگیزکه با هیجان هیچ تجربه ای قابل مقایسه نیست.تجربه ای
که باید طعمش را چشید. اغلب درست همان لحظه که گمان می کنی در برهوت
تنها ماندی، درست همان جا که دلت سخت می خواهد او با تو حرف بزند،همان
لحظه که آرزو داری دستان پر مهرش را بر سرت بکشد، همان لحظه نورانی
که ازشوق این معجزه دلت می خواهد تاآخردنیا از ته دل وبا کل وجودت اشک
شوق شوی وتا آخرین ذره وجود بباری. نزدیک ترین لحظه به خدا می تواند
در دل تاریک ترین شب عمر تو رخ دهد،یا در اوج بزرگ ترین شادی
دلخواسته ات.می تواند درست همین حالا باشد و زیباترین وقتی که می تواند
پیش بیایدهمان دمی است که برایش هیچ بهانه ای نداری. جایی که دلت برای
او تنگ است. زیبا ترین لحظه ی عمر و هیجان انگیز ترین دم حیات همان لحظه
باشکوهی است که با چشم خودت خدا را می بینی.درست همان لحظه که می بینی
او با همه عظمت بیکرانش در قلب کوچک تو جا شده است.
همان لحظه که گام گذاشتن او را در دلت حس، و نورانی و متعالی شدن حست را
درک می کنی.آن لحظه که می بینی آنقدر این قلب حقیر ارزشمند شده است که خدا
با همه عظمت بیکرانش آن را لایق شمرده و بر گزیده.
و تو هنوز متعجب و مبهوتی که این افتخار و سعادت آسمانی چگونه و ازچه رو
از آن تو شده است.
دل نوشته های مهتاب در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385 ساعت 18:51 موضوع | لینک ثابت
نخستین سخن

زرتشت بیا که با تو امید آید
شب نیز صدای پای خورشید آید
تاریخ اگر دوباره تکرار شود
کعبه به طواف تخت جمشید آید
فهرست اصلی
دوستان
دوستان مهتابی من
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY