تبليغاتX
مهتاب

 

 

اگر بتواني بخوبي بخندي و گريه كني، مي‌تواني ادعا كني كه زنده هستي.


شنبه بیستم خرداد 1385 دل نوشته های مهتاب| |
سلام به همه ی دوستان خوبم

در پست قبلی اگر دقت کرده باشید نوشته بودم :

" به قشنگ ترین شعر نوشته شده جایزه میدم . "

چند تا از دوستان وبلاگ نویسم لطف کردن و اشعاری برام نوشتن که نمی دونم چطور بایداز بین اون همه محبت یکی رو برگزید! فکر کنم برنده ی مسابقه من بودم!!! آخه دوستانی به این با صفایی دارم :

حامد با وبلاگ قشنگ دو نفره اش که با آتنای مهربون وبلاگ من و تو رو ساخته . 

هوشنگ که نوشته های اندیشمندانش در ایران من و شما همیشه ایرانی بودن مارو یاد آوری میکنه .

آریانا که وبلاگ قشنگش پر از لطف و صفاست .

مریم دوست مهربونم که با اشک مهتاب غوغا کرده .

و همسایه ی دل  و ساکن با محبتش داداش مسعود که با ۲ شعر بسیار زیبا و لینک شرمندم کرد!

سپاس از همه ی شما !

 

 

 

 

پنجشنبه هجدهم خرداد 1385 دل نوشته های مهتاب| |

به دیدارم بیا هر شب
در این تنهاترین ، تنها و تاریک خرا مانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن ، ای روشن تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها
بیا ای مهربان با من
بیا ای یاد مهتابی

سلام به تمام خوانندگان محترم وبلاگم !

سپاس از حضورتون. من به شعرایی که نام خودم توش باشه علاقه دارم و اونها رو جمع می کنم . می خواستم بگم اگر کسی از شما چنین شعری داشت برام در قسمت نظرات بنویسه .  بعدش به قشنگ ترین شعر نوشته شده جایزه میدم . قبوله؟

پیروز و شاد باشید !

چهارشنبه دهم خرداد 1385 دل نوشته های مهتاب| |

همه‌ي دانشمندان مي‌ميرند و به بهشت مي‌روند. آنها تصميم مي‌گيرند كه قايم‌باشك بازي كنند. از بخت بد اينشتين كسي است كه بايد چشم بگذارد. او بايد تا 100 بشمرد و سپس شروع به گشتن كند. همه شروع به قايم شدن مي‌كنند به جز نيوتن.
نيوتن فقط يك مربع 1متري روي زمين مي‌كشد و داخل آن روبروي اينشتين مي‌ايستد. اينشتين مي‌شمرد:
1، 2، 3، ...97، 98، 99، 100
او چشمانش را باز مي‌كند و مي‌بيند كه نيوتن روبروي او ايستاده است. اينشتين مي‌گويد:
"سوك‌سوك نيوتن!!" نيوتن انكار مي‌كند و مي‌گويد نيوتن سوك‌سوك نشده است. او ادعا مي‌كند كه نيوتن نيست.  تمام دانشمندان بيرون مي‌آيند تا ببينند چگونه او ثابت مي‌كند كه نيوتن نيست. نيوتن مي‌گويد: "من در يك مربع يه مساحت 1متر مربع ايستاده‌ام... اين باعث مي‌شود كه من بشوم نيوتن بر متر مربع... چون يك نيوتن بر متر مربع معادل يك پاسكال است،
من پاسكال هستم، پس"سوك‌سوك پاسكال!!!". 

 مطلب برگرفته از روزمیلهای گروه ترانه ها

 

 

 

دوشنبه هشتم خرداد 1385 دل نوشته های مهتاب| |

سایه ها
در سکوت دلنشين نيمه شب
مي گذشتيم از ميان کوچه ها
رازگويان، هر دو غمگين، هر دو شاد
هر دو بوديم از همه عالم جدا.
تکيه بر بازوي من مي داد گرم
      شعله ور از سوز خواهش ها تنش
    لرزشي بر جانم مي ريخت نرم
     ناز آن بازو به بازو رفتنش!
در نگاهش با همه پرهيز و شرم
برق مي زد آرزويي دلنشين
در دل من، با همه افسردگي
موج مي زد اشتياقي آتشين.
زير نور ماه دور از چشم غير
 چشم ها بر يکديگر مي دوختيم
   هر نفس صد راز مي گفتيم و باز
   در تب نا گفته ها مي سوختيم.
نسترن ها از سر ديوار ها
سر کشيدند از صداي پا ما
ماه مي پائيدمان از روي بام
عشق مي جوشيد در رگ هاي ما
سايه هامان مهربان تر بي دريغ
    يکديگر را در بر داشتند
 

تا ميان کوچه اي با صد ملال
 دست از آغوش هم برداشتند!
باز هنگام جدائي در رسيد.
سينه ها لرزان شد و دل ها شکست
خنده ها در لرزش لب ها گريخت
اشک ها بر روي رويا ها نشست!
چشم جان من به ناکامي گريست

  برق اشکي در نگاه او دويد
      نسترن ها سر به زير انداختند!
        ماه را ابري به کام خود کشيد.
    تشنه تنها خسته جان آشفته حال
در دل شب مي سپردم ره خويش

تا بگريم در غمش ديوانه وار
خلوتي مي خواستم دلخواه خويش!
 
   
         
   فریدون مشیری

برگرفته از روزمیلهای گروه ترانه ها

 

شنبه ششم خرداد 1385 دل نوشته های مهتاب| |

 

 

مي رسد روزي.........
مي رسد روزي كه فرياد وفا را سر كني
مي رسد روزي كه احساس مرا باور كني
مي رسد روزي كه نادم باشي از رفتار خود
خاطرات رفته ام را مو به مو از بر كني
مي رسد روزي كه تنها ماند از من يادگار
نامه هايي را كه با درياي اشكت تر مي كني
مي رسد روزي كه تنها در مسير بي كسي
بوته هاي وحشي گل را ز غم پر پر كني
مي رسد روزي كه صبرت سر شود در پاي من
آن زمان احساس امروز مرا باور كني

شعر برگرفته از روزمیلهای گروه ترانه ها می باشد.

چهارشنبه سوم خرداد 1385 دل نوشته های مهتاب| |

چهارشنبه سوم خرداد 1385 دل نوشته های مهتاب| |

به شانه هايم زدي
كه تنهاي ام را تكانده باشي
به چه دلخوش كرده اي؟
تكاندن برف از شانه هاي آدم برفي؟

*************

هر نتي كه از عشق سخن بگويد زيباست
حالا سمفوني پنجم بتهوون باشد
يا زنگ تلفني كه
در انتظار صداي توست

 

...
من صدا می زنم:
« آی!
باز کن پنجره را، باز آمده ام.
من، پس از رفتنها، رفتنها
با چه شور و چه شتاب،
در دلم شوق تو، باز آمده ام »
 
داستانها دارم،
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو،
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو،
بی تو می رفتم، می رفتم، تنها، تنها.
و صبوری مرا
کوه تحسین می کرد.
 
من اگر بر می گردم
دست من خالی نیست
کاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم.
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت،
باز بر می گردم،
تو به من می خندی
 من صدا می زنم:
« آی!
باز کن پنجره را»
- پنجره را می بندی
 
با من اکنون چه نشستنها، خاموشیها،
با تو اکنون چه فراموشیهاست.
 
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
من اگر ما نشوم تنهایم
تو اگر ما نشوی خویشتنی
 
از کجا که من و تو
شوری از عشق و جنون
باز بر پا نکنیم
 
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم.
 
 
قسمتی از قصیده بلند آبی، خاکستری، سیاه «حمید مصدق»



دوشنبه یکم خرداد 1385 دل نوشته های مهتاب| |

دوشنبه یکم خرداد 1385 دل نوشته های مهتاب| |

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس