در اشتياق پرواز بي آسمان ترينم
عمري به جرم بودن٫ با خاك هم نشينم
نفرين به چشم هايم٫ اين حفره هاي تاريك
آخر چگونه اي دور؟ بايد تو را ببينم!
اي باغ سبز سيال!آخر بگو چه مي شد؟
نزديك تر بيايي ٫ تا از تو گل بچينم؟
در كوچه هاي ترديد ٫تنها رهايم٫ آيا؟
تقدير بي تو بودن نقش است بر جبينم؟
اي اشتياق آبي! با من بمان كه عمريست
در آرزوي پرواز٫ بي آسمان ترينم!

بگشای دریچه سوگوارت
باز کن پنجره چشمت را!
و به خورشید بگو
که کسی آمده است
تا بتابد امروز
و بخواند قصه
قصه سبز رهایی را
برشاخه خشک ،
بازکن پنجره چشمت را!
وبیاویز به آن فانوسی
و به مهتاب بگو
صفحه ذهن کبوتر آبی ست.
ای صداقت
ای سبز!
مریم خسته من!
دست تو پیچک خردی ست
به دیوار تنم.
تو اگر بشناسی غم در خود مردن
بغض این پنجره را می فهمی.
و به خورشید بگو
که کسی آمده است
تا بتابد امروز
و بخواند قصه
قصه سبز رهایی را
برشاخه خشک ،
بازکن پنجره چشمت را!
وبیاویز به آن فانوسی
و به مهتاب بگو
صفحه ذهن کبوتر آبی ست.
ای صداقت
ای سبز!
مریم خسته من!
دست تو پیچک خردی ست
به دیوار تنم.
تو اگر بشناسی غم در خود مردن
بغض این پنجره را می فهمی.
ای غنی تر از شعر!
متبرک فصلم!
کاش تو سبزترین
شعر مرا
برتن خشک زمین می خواندی
کاش تو می ماندی
کاش تو می خواندی
ـ کمتراز حنجره زخمی من ـ
ای صمیمی
ای سبز!
شاید از پوچی ماست
که شقایق زخمی ست .
ـ باز کن پنجره چشمت را......
متبرک فصلم!
کاش تو سبزترین
شعر مرا
برتن خشک زمین می خواندی
کاش تو می ماندی
کاش تو می خواندی
ـ کمتراز حنجره زخمی من ـ
ای صمیمی
ای سبز!
شاید از پوچی ماست
که شقایق زخمی ست .
ـ باز کن پنجره چشمت را......
«مجموعه شعر افشین سرافراز»
جمعه یکم تیر 1386
دل نوشته های مهتاب| |

