سپندارمذگان روز زمین، روز زن و روز عشق بر همه ی عاشقان خجسته باد.
نوشتار زیر را پیشکش می نمایم به دوست گرامی بابا حکیم
در قدیمیترین سند خطی طب قدیم به خط میخی بابلی که در اور و بینالنهرین کشف شد، بحث از پزشکی و درمانشناسی بهویژه درمان با ریشه و ساقه و برگ گیاهان است که به احتمال زیاد به ۳۰۰ سال پیش از میلاد مربوط میشود، بنا به مستندات تاریخی در ایران باستان، گیاهان سودمند از ارزش بسیاری برخوردار بودند.
و بارها از گیاهدرمانی یا واژه اوستائی ارو رو بئیشه زو در اوستا و کتابهای دوران آئین زرتشت یاد شده است و از حیث اهمیت در درجه اول و مقدم بر دیگر روشهای درمانی بوده است.
درباره پیدایش گیاهان داروئی در بندهش چنین آمده است:
روان آفرینش یا گوش اروان (Gaocheuravan) پرتوئی است از مبداء کل یعنی روح ازلی و همه جانداران و رستنیها از آن پدیدار گشته است. از آن جمله ۶۵ گونه جانور گیاهان درمان بخش فراوان“.
در آئین زرتشت اعتقاد بر این بود که اهورامزدا گیاهان فراوان و درمانبخش برای رفع بیماریهای گوناگون آفریده است. در اوستا بارها از این گیاهان نام برده شده است و ستایش شدهاند. پزشکان ایرانی با تعداد زیادی از این گیاهان درمانبخش آشنا بودند، مقدسترین این گیاهان ۳۰ نوع بودند، مقدسترین این گیاهان ۳۰ نوع بودند که هر یک منسوب به یک فرشته بود، از آنجائی که روزهای ۳۰گانه یک ماه در تقویم زردشتی نیز به نام این فرشتگان میباشد پس هر روز ویژه یک گیاه بوده است.
در ایران باستان گیاهان را به روشهای ویژهای برای درمان بهکار میبردند که البته امروزه نیز کاربرد دارد این روشها عبارتند از:
۱) روش خوراکی
از عصاره و فشرده و گاهی جوشانده، استفاده مینمودند. مانند فشرده گیاه هئوما و کئوکرن و جوشانده گیاهان بنفشه و شاه اسپرغم که در اوستا بارها نام برده شده است.
بنفشه منسوب به فرشته تیر و نشتر بود.
در حال حاضر دو نوع بنفشه شناخته شده است. بنفشه سه رنگ و بنفشه وحشی که خواص شناخته شده آن در علم جدید بدینگونه است:
▪ بنفشه سهرنگ
تصفیهکننده خون، معرق، ملین، نرمکننده و ضدرماتیسم و مؤثر در درمان بعضی بیماریهای پوستی، بنفشه وحشی: نرمکننده، خلطآور، ملین.
بادرنجبویه منسوب به فرشته وام بود که در پهلوی واترنگبوی نامیده شده و امروزه خواص آرامبخش، ضداسپاسم، ضدباکتری و ضدویروس برای آن شناخته شده است که در درمان بیماریهای گوارشی نیز بهکار میرود.
گاهی هم از میوهجات ترکیبی میساختند که آن را مدا (Madha) میگفتند و بر این باور بودند که مدا به مقدار کم به بدن قوت میدهد و گوارش را آسان مینماید و باعث پرخونی میشود.
چنانکه در مینو خرد پرسش ۱۵ آمده است: از بیماران خوردن مدا به اندک شیوه نیکوئی باشد، گوارش خرم کند، آتش رنگ افزاید، اشتهای خوردن زیادی کند، هوشیاری و خرد و خون در تن افزید، نور چشم و شنیدن گوش زیاده کند، خواب به آسودگی نماید، ولی آن که زیاده خورد از وی زور و خون بکاهد، رنگ رخساره زداید، خواب بسیار گران نماید و یزدان را خشنود سازد.
گاهی هم گیاهان را بهصورت طبیعی بهکار میبردند مانند کاستی که خرداد برزین به دختر ملکه چین برای بیماری کبد و تپش تجویز نمود (شاهنامه فردوسی). جالب اینکه امروزه ریشه کاستی بهعنوان تصفیهکننده خون، کاهنده قند خون، مدر و تب بر و اشتهاآور و صفراآور کاربرد دارد. از آنجائی که این گیاه بهجای نشاسته، اینولین دارد افراد مبتلا به دیابت بهراحتی میتوانند از آن استفاده کند و جوشانده آن در درمان بیماریهای ناشی از تنبلی کبدی بسیار مفید است. از دیدگاه فارماکولوژی، این گیاه دارای اثر برجستهای در کاهش دادن میزان و دامنه ضربان قلب و زغ بوده و اثر داروی کینیدین را بر روی قلب تقویت مینماید.
▪ سیاهدانه
این دانه در غذاها بهعنوان ادویه و چاشنی مصرف میشده است. امروزه برای سیاهدانه این خواص را تشخیص دادهاند: اثر ضدباکتریائی، اثر ضدپلاک دندان، روغن سیاهدانه قادر است جریان صفراوی را نیز افزایش دهد، همچنین بهعنوان اسپاسمولیتیک گوارشی مفید دانسته شده است. در کل بهعنوان ضد نفخ، ضدسرفه، ضدآسم، ضدالتهاب، بیحس کننده موضعی و ضدکرم استفاده میشود.
▪ کنجد
روغن آن در غذاها استفاده میشده است. امروزه روغن آن بهعنوان ملین، کاهنده قند خون، التیامدهنده و نرمکننده پوست مورد استفاده قرار میگیرد. از دیدگاه فارماکولوژی، از اشباع شدن اسیدهای چرب و از پر اکسیداسیون چربی در کبد و کلیه جلوگیری میکند، همچنین باعث کاهش سطح کلسترول در پلاسما میشود.
۲) روش مالیدن
طرز مصرف گیاهان بهصورت مالش به این صورت بود که فشرده یا عصاره آنها را با گیاهان دیگر مخلوط کرده و بهصورت مایع درمان بخش استفاده میکردند.
شستشوی بدن با عصاره آمیخته گیاهان بسیار رایج بود و چون این آبها با ریشه و برگ و تخم گیاهان سودمند داروئی آمیخته بودند آنها را ویسپوبیش (vispubiche) یعنی درمان کل میخواندند چنانکه در داستان دینیک آمده است: ”آب اردویسور و برگهای آنها آمیخته شده، آب هروسپ تخمک (Harvesportokhmak) (دارنده تخمهها) نامیده میشود و زدایندهٔ بیماریها است. همچنین در آبان بشت بند ۲ - ۱ آمده است: بر روداردیسور آناهیتا (Ardisuranahita) درود باد که به همهجا گسترده است، درمان بخشندهٔ درد است و باید ستوده جهانیان باشد، آنکه نطقه مردان را پاک کند، زهدان زنان را پاک کند، شیر آنها را تصفیه نماید.
فردوسی میگوید:
تنش با گیاهان کوهی بشست
همی داشتنش هر زمان تندرست
▪ عطریات
نام عطر در بسیاری از کتب تاریخی ایران باستان آمده است. بهویژه آنجا که از زندگی داریوش و خشایارشاه صحبت میشود. گیاهانی که به این منظور بهکار میرفتهاند عبارتند از:
▪ عود (Bols dAoes یا داریو)
همان است که تحت نام و هوکوتو آمده است. غار (یا غار گیلاس L۰۳۹;aurier) از این گیاه هم در کتب تاریخ ایران باستان در مواقعی که ایرانیان میخواستند فدیه دهند استعمال میگردیده است.
۳) روش بخور دادن
این روش در ایران باستان بسیار رایج بود و گیاهانی مانند کندر و صندل و آدرواسنا، و هوگوته و هوکوتو، کافور و هداپنته، و گارا برای بخور دادن استفاده میکردند.
دو گیاه و صمغ که برای بخور دادن بیشتر استفاده میشد عبارتند از:
۱) کندر که در اوستا بهنام هوگئونه (Vohygaona) و در پهلوی هوگون (Hugun) نامیده شده است. خواصی که از این گیاه امروزه بهدست آمده است ضدالتهاب و کاربرد آن بهعنوان ماده معطر در صنایع بهداشتی میباشد.
۲) عود که در اوستا و هوکرته (Vohukereta) و در پهلوی هوکرت (Hukart) نامیده شده است.
▪ ضدعفونی کردن هوا
ایرانیان باستان برای ضدعفونی کردن و پاکیزه کردن هوا از مواد ویژهای استفاده میکردند که به آنها اشاره میشود:
ـ سداب
از نوع گیاهان ”روتاسه“ (Rutace) که امروزه خواص درمانی آن را بدینگونه دریافتهاند: ضدهیستری، قاعدهآور، مؤثر در ناراحتیهای چشم، کرم کش، بادشکن، ضدصرع، التبامدهنده زخم و حشرهکش، جوشانده سداب در از بین بردن شپسش و در درمان جرب و کچلی اثر قطعی دارد. اسفند که در هنگام ریختن روی آتش بوی مخصوصی میدهد و حشرات بدین طریق از محل دور میشوند.
ـ همچنین اور واستا (Urvasna)
از جمله گیاهان خوشبوئی بوده که در ضدعفونی کردن فضای خانه و نیز هوا از آن استفاده میشده است. این گیاه همان صندل است که اثرات درمانی آن بدینگونه شناخته شده است: مقوی قلب و اسانس آن در رفع ورم مجازی ادراری و ترشحات غیرطبیعی کاربر دارد. این اسانس از راه دستگاه گوارش جذب و قسمتی از ترکیبات آن که از راه کلیه و ششها دفع میشود باعث ضدعفونی در این اعضاء میشود.
مورد که امروزه بهصورت موضعی برای درمان تبخال، بهعنوان آنتیسپتیک و درمان التهاب مخاط بینی استفاده میگردد. از دیدگاه فارماکولوژی مشخص شده است که اسانس این گیاه میتواند مانع رشد برخی باکتریها و ویروسها باشد.
ـ کندر
یا هواپنته، چوب انار است که برای پاک کردن هوا بهکار میرفته است.
در مجموع دود دادن و بخور دادن و سوزاندن گیاهان و درختان خوشبو و یا ریختن مواد دیگر جهت ضدعفونی (بوژدائرگری) جهت هوا و زمین و مسکن بهکار میرفته است.
علاوه بر هوا برای پاکیزه کردن آب نیز روشهای ویژهای داشتند که به آنها اشاره میشود.
ـ آب زور (Zour)
که ترکیبی بود از شیره فشرده گیاه هئوما هوم (Haoma) که دارای ماده افدرین (Ephedrine)، مورد و میخک، آویشن و هدانی پنتا (Hadhapaeta) ساقه انار پونیکاگراناتا (Punica granata) که بهمنظور خوشبوئی به این ترکیب اضافه میشود. سترابو (Strabo) مورخ یونانی میگوید: ”ایرانیان در هنگام قربانی برای آنکه خون و آلودگی در آب روان نریزند در کنار آن برکهای میکنند و پس از پایان قربانی، شیر و عسل آمیخته با مورت روی آن میریزند.
ایرانیان باستان همچنین برای پاکیزه کردن آب از آفتاب استفاده میکردند که در خورشید یشت به این موضوع اشاره شده است.
۴) پادزهر
پادزهر (Antitioxine) یکی از واژههای باستانی است. ”پاد“ به معنی ”ضد“ در اوستا پائینی و در زبان فارسی باستان پاتی (pati) نامیده شده و ”پادزهر“ یعنی ضدزهر که یونانیها ”تریاک“ و اعراب تریاق گویند، ترکیبات پادزهر از ۶۰ جزء گیاهان مختلف بود که بعدها به ۲۰، ۱۰ و حتی سه جزء رسیده است. در ایران باستان برای دفع سموم کانی، حیوانی و گیاهی پادزهر بهکار میبردند.
در فروردین پشت بند ۱۳۳۱ آمده است: فروهر فریدون (ترای تئونا) پورآبتین را درود میفرستیم، از برای مقاومت بر ضد جرب، لرزه تب، نائزه، و اوروشه از برای مقاومت بر ضد آزار مارگزیدگی“. در تاریخ بلعمی چنین آمده است: ”نخستین کسی که در نجوم نگریست و تریاق اختراع کرد و در علم طب رنج برد فریدون بود“.
پلینیوس مینویسد: ”ملن مدیکا بالنک ایرانی داروئی است که برگ آن مانند برگ تمشک و دارای چند خار است و آن را برای ضد زهر بهکار میبرند و در سرزمین مادربزرگ میروید اگر میوه پخته آنها را در دهان گیرند تنفس را آسان نماید
( برگرفته از سایت آفتاب)
ای جنگ آدمی کش ای جنگ تیز چنگ
فرزند من کجاست
روی کدام خاک غریبی غنوده است ؟
در خواب دیدمش
از روی تپه های شقایق
چون ابر می گذشت
سر در پی اش نهادم و با نام خواندمش
گم شد فراز دشت
اینک ای جنگ کینه جو
با من بگو که او
روی کدام پشته به غربت عنوده است
روی کدام سنگ
با گل به گل شقایق پر پر به پیرهن
با تیره فام توده خاکی درون چنگ؟


* در خصوص تاريخچه و مبداء ولنتاين اختلاف
نظر وجود داشته تا جايي كه ولنتاين با افسانه در آميخته است.
* هويت ولنتاين مبهم است. در كل 3 روايت
در رابطه با ولنتاين نقل گرديده كه به آنها اشاره ميكنيم.
* جشنواره اي به نام
LUPERCALIA
كه 15 فوريه در رم باستان ميان
كافران متداول بوده است. لوپركاليا جشن تطهير و زمان خانه تكاني بوده است. در اين
جشن مشركين از خداي LUPERCUS
بخاطر محافظت از چوپانها و گله هايشان از گزند گرگها قدرداني ميكردند. در اين
فستيوال بمنظور بزرگداشت
FAUNUS خداي
حاصلخيزي، باروري و جنگلها روميان يك سگ و دو بز نر را قرباني كرده و از پوست آنها
شلاق ميساختند. مردان با اين شلاقها به ميان مردم رفته و به هر كسي كه ميرسيدند
ضربه اي با شلاق به آنها ميزدند. دختران
داوطلبانه براي شلاق خوردن صف ميكشيدند. آنها اعتقاد داشتند كه شلاق خوردن با
تازيانه هاي ساخته شده از پوست بز باروري آنها را تضمين ميكند. همچنين در اين جشن
طي بزرگداشت الهه اي بنام
JUNO
FEBRUTA زنان مجرد نامه هاي عاشقانه مينوشتند و درون گلدانهايي مي انداختند. (و يا
تنها نام خود را روي برگه اي مينوشتند) مردان مجرد روم نيز هر كدام يكي از اين
يادداشتها را از درون گلدانها بيرون كشيده و مشتاقانه بدنبال دختر نويسنده نامه
ميرفتند. (نوعي دوست يابي) اين آشنايي ها اغلب به ازدواج مي انجاميد. اين رسم تا
قرن هجدهم ادامه داشت اما از آن به بعد مردان رم ترجيح دادند پيش از آشنايي زن را
ببينند!
* كليساي كاتوليك حداقل 3 قديس بنام
VALENTINE
و يا VALENTINUS
شناسايي كرده كه هر سه در روز 14
فوريه به شهادت رسيده اند.
* ولنتاين مقدس يك كشيش مسيحي بوده كه در
قرن سوم خدمت ميكرده است. زماني كه امپراطور CLADIUS
دوم بر روم حكمراني ميكرده. كلاديوس دريافت كه مردان مجرد از آنجايي كه همسر و
خانواده اي ندارند (مردان متاهل حاضر به ترك همسر و خانواده خود نبودند) نسبت به
مردان متاهل بيشتر به سربازي روي آورده و سربازان بهتر، كاراتر و جنگجو تري نيز
ميباشند. از همين رو ازدواج را براي مردان جوان غير قانوني و ممنوع اعلام كرد.
ولنتاين كه اين حكم را ناعادلانه و ظالمانه ميپنداشت از فرمان كلاديوس سرباز زد.
ولنتاين مخفيانه عشاق جوان را به عقد يكديگر در مي آورد. هنگامي كه اين عمل
ولنتاين بر ملا گشت كلوديوس حكم اعدام وي را صادر كرد.
* خود ولنتاين نخستين فردي بود كه براي اولين بار نامه ولنتاين را نگاشت. وي هنگامي كه در زندان بسر ميبرد دلداده دختر جواني شد كه دختر زندانبان وي بود. اين دختر جوان زماني كه ولنتاين در بازداشت بسر ميبرد به ملاقات وي مي آمد. در انتهاي اين نامه ولنتاين چنين نوشته بود: "از طرف ولنتاين تو." اين عبارت كماكان در نامه هاي روز ولنتاين استفاده ميشود.
* ولنتاين در روز 14 فوريه اعدام شد.
تقريبا در سال 269 پس از ميلاد. به گراميداشت وي كليسايي در سال 350 پس از ميلاد بنا گرديد كه پيكر وي نيز در آنجا دفن شده است. در واقع روز ولنتاين سالروز
مرگ و خاك سپاري ولنتاين ميباشد.
* پاپ اعظم GLASIUS فردي بود كه روز 14 فوريه را، در سال 498 پس از ميلاد، روز ولنتاين (ST. VALENTINE`S DAY) نام نهاد. در واقع وي اين روز را جايگزين آيين كفرآميز لوپركاليا كه مختص كافران بود كرد. وي در گلدانها عوض نام دختران اسامي مقدسين مسيحي را نهاد. و با اين كار به لوپركاليا تقدس بخشيد. در اين آيين مرد و زن هر دو يك نام قديس را از گلدان بيرون ميكشيدند كه ميبايست تا آخر سال خصوصيات اخلاقي آن قديس را الگو قرار داده و در خود متجلي مي ساختند.
* روايت ديگر: در دوران كلاديوس مسيحيت به
شدت سركوب ميشد. ولنتاين نه تنها كشيش و مبلغ مسيحيت بود بلكه رهبر جنبش زير زميني
مسيحيان نيز بود. اغلب كشيشها در اين دوران زنداني و سپس اعدام گرديدند. ولنتاين
پس از به زندان افتادن دختر نابيناي زندانبان خود را شفا ميدهد. كلاديوس پس از
اينكه از اين خبر مطلع ميگردد به خشم آمده و دستور ميدهد سر وي را از تنش جدا
سازند.
* كهن ترين نامه و شعر ولنتاين توسط چارلز، دوك اورلئان نگاشته شد. وي زماني كه در سال 1415 و در قرن شانزدهم در زندان برج لندن در اسارت بسر ميبرد اين نامه را براي همسر خود نوشت.

* روايت ديگر حاكي از آن است كه ولنتاين
يك مسيحي بوده كه عاشق كودكان بوده. اما از آنجايي كه وي از پرستش خدايان سر باز
ميزده به زندان فرستاده ميشود. اما كودكان كه به وي علاقه مند بودند دلتنگ وي شده
و براي وي پيامهاي مهر آميزي مينوشتند. اين كودكان نامه ها را از لابه لاي ميله
هاي زندان به درون سلول ولنتاين مي انداختند. وي در سال 14 فوريه 269 پس از ميلاد اعدام شد.
* برخي هم روز ولنتاين را به باور مردمان
انگليس و فرانسه قرون وسطي نسبت ميدهند. آنها اعتقاد داشتند كه پرندگان در روز 14
فوريه جفت خود را انتخاب ميكنند.
* برگزاري جشن ولنتاين امروزي از دو كشور
فرانسه و انگليس آغاز گرديده است.
* ابتدا كارتهاي تبريك ولنتاين را هر كس
خودش تهيه ميكرد اما از سال 1800 كارتهاي تبريك ولنتاين تجاري به بازار عرضه گشت.
البته اين كارتها نيز دست نوشته و داراي نمادهاي ولنتاين نقاشي شده بودند. سپس
كارتهاي تبريك چاپي جايگزين آنها گرديد.
* در گذشته دور در ايتاليا و انگليس رسم بر آن بود كه زنان مجرد پيش از طلوع آفتاب روز ولنتاين از خواب برخاسته و لب پنجره اتاق خود مي ايستادند تا مردي از مقابل پنجره آنان عبور كند. اعتقاد بر آن بود كه با اولين مردي كه در آن روز ببينند، ظرف يكسال ازدواج خواهند كرد. شكسپير نيز در نمايشنامه هملت به اين باور اشاره كرده است.
* در برخي كشورها رسم بر اين است كه مردان جوان روز ولنتاين لباس به زنان هديه ميدهند. چنانچه زن آن لباس را براي خود نگه دارد نشانه آنست كه زن خواهان ازدواج با آن مرد است.
* در فرانسه پسران اسم معشوقه خود را روی
آستين لباسشان می نوشتند تا به همه بگویند: ازحس من آگاه شويد.
* در زمانهاي گذشته در ولز چنين مرسوم بود كه در سالروز ولنتاين قاشقهاي چوبي به يكديگر هديه بدهند. روي
اين قاشقهاي چوبي معمولا نقش قلب و كليد و قفل كنده كاري شده بود. معني اين كنده
كاريها چنين بود: "تو قلب مرا گشوده اي" يا "كليد دروازه قلب من دست توست."
* برخي باورهاي آميخته با خرافات نيز در
رابطه با روز ولنتاين وجود دارد. اگر
در اين روز سینه سرخ از بالای سر دختری عبور کند او با یک ملوان ازدواج خواهد كرد
و اگر گنجشک عبور کند همسرش مرد فقیری میشود اما بسيار خوشبخت خواهند شد و اگر آن
پرنده سهره باشد آن دختر با مردی
پولدار ازدواج خواهد کرد.
* كودكان انگليسي در صدها سال پيش در اين
روز مانند بزرگترها لباس بتن ميكردند و خانه به خانه به ترانه سرايي و آواز خواني
ميپرداختند.
* اما در ژاپن روز ولنتاين به گونه اي ديگر مرسوم است. روز ولنتاين اين دختران هستند كه بايد به مردان شكلات هديه بدهند. زنان شاغل به اجبار بايد به تمام همكاران مرد خود بويژه رييس خود شكلات هديه بدهند. اما در روزي موسوم به "روز سفيد"(WHITE DAY) كه تاريخ آن 14 مارس ميباشد مردان براي جبران محبت خانمها به آنها هديه ميدهند. البته اغلب فقط به دوستان دختر خود. هديه مردان معمولا يك لباس زنانه سفيد رنگ است.
* در چین هم افسانه ای وجود دارد که نمادی از عشق است و روز ولنتاین چيني ها محسوب ميگردد. اين روز هفتمین روز از هفتمین ماه در تقویم چینی است. اين روز فستيوال دختران نيز ناميده ميگردد. در اين روز مردم چين به ستاره ها خيره ميشوند. دختران نيز دعا ميكنند تا كدبانوهاي با كفايتي در آينده شوند و همچنين شوهر مناسبي نصيبشان گردد. پسران مجرد نيز دعا ميكنند تا هر چه زودتر معشوق خود را بيابند.
* بنابراين روز ولنتاين از روم به فرانسه و انگليس وسپس به آمريكا راه يافت و اكنون در تمام جهان جشن گرفته ميشود .
سرچشمه: سایت مردمان

در عربستان سعودی فروش محصولات مربوط به روز والنتاین مانند گل رز در روزهای نزدیک به این روز، ممنوع می باشد و پلیس مذهبی این کشور از مغازه داران می خواهد تا چنین چیزهایی را به فروش نرسانند.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، بلکه از چند هزاره پیش از میلاد، جشن هایی برای ابراز مهر و وفاداری و عشق بودهاست. این جشن ها که خوشبختانه هنوز زنده هستند و بین ایرانیان شناخته شده اند سیزده بدر، مهرگان و اسفندگان یا سپندارمذگان هستند. در گاهشماری ایرانی تاریخ این جشن ها بدین ترتیب است : سیزده بدر = تیر روز از فروردین ماه (13 فروردین) مهرگان = مهر روز از مهر ماه (16 مهر) اسفندگان = سپندارمذ روز از اسفندماه (5 اسفند) در واقع سه جشن هزاره ای به جای یک جشن چند سده ای با پیدایش نا مشخص و افسانه ای. که اسفندگان یا سپندارمذگان دقیقا چند روز پس از روز والنتاین رومی است. سپندارمذگان جشن گرامیداشت زمین و زن و روز مهرورزی به مظاهر مهر و فروتنی است. در این روز مردان به زنانان خود، با محبت هدیه میدادند و زنان و دختران را از کارهای روزمره معاف کرده بر تخت شاهی می نشاندند و از آنها اطاعت میکردند.
اخیرا گروهی از دوستداران فرهنگ ایرانی پیشنهاد کردهاند که به منظور حفظ فرهنگ ایرانی سپندارمذگان بجای والنتاین به عنوان روز عشق گرامی داشته شود.
در گاهشماری های مختلف ایرانی، علاوه بر این که ماهها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. بهعنوان مثال روز اول هر ماه «روز اورمزد»، روز دوم هر ماه، روز بهمن (سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم هر ماه، اردیبهشت یعنی «بهترین راستی و پاکی» که باز از صفات خداوند است، روز چهارم هر ماه، شهریور یعنی «شاهی و فرمانروایی آرمانی» که خاص خداوند است و روز پنجم هر ماه، «سپندارمذ» بودهاست. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق میورزد. زشت و زیبا را به یک چشم مینگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان میدهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را بهعنوان نماد عشق میپنداشتند.
در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی میشدهاست که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن میشد، جشنی ترتیب میدادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلاً شانزدهمین روز هر ماه، «مهر» نام داشت و که در ماه مهر، «مهرگان» لقب میگرفت و میبینیم که چگونه هر جشنی با معنی و مفهوم عمیق خود برای مردم شادی میآفرید.
روز آبان در ماه آبان جشن «آبانگان» است یعنی جشن ستایش آب و روز آذر در ماه آذر جشن «آذرگان» است یعنی جشن ستایش آتش و همین طور روز پنجم ماه دوازدهم (اسفند)، «سپندارمذ» یا «اسفندار مذ» نام داشت که جشنی با همین عنوان میگرفتند. «سپندارمذگان» جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا میکردند. روز «سپندارمزد» جشن زمین و گرامیداشت مقام زن است.
روز پنجم اسفند در همه گاهشماری های ایرانی به عنوان روز جشن اسپندار مذگان شناخته میشود.
ر این روز مردان به همسران خودهدیه میدادند. مردان و پسران، زنان و دختران خانواده را بر تخت شاهی مینشاندند و از آنها اطاعت میکردند و به آنان هدیه میدادند.این یک یادآوری برای برادران و مردان بود تا خواهران و همسران خود را گرامی بدارند و چون یاد این جشن تا مدتها ادامه داشت و بسیار باشکوه برگزار میشد همواره این آزرم و احترام به زن برای مردان گوشزد میگردید.جشن اسپندگان یا اسفندگان یا سپندارمذگان یکی از جشنهای ایرانی است که در پنجم بهمن ماه برگزار می شود. ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه آورده است که ایرانیان باستان این روز را روز بزرگداشت زمین و بانوان میدانستند.
سر چشمه: ویکی پدیا

در
ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن پیش
از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است. در تقویم جدید ایرانی دقیقا
مصادف است با ۲۹ بهمن، تنها چند روز پس از روز ولنتاین. این روز «سپندارمذگان» یا «اسفندارمذگان» نام داشته است.ا
در
ایران باستان هر ماه را سی روز حساب میکردند و علاوه بر اینکه ماه ها
اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. بهعنوان مثال روز
اول، روز اهورامزدا، روز دوم، روز بهمن ،سلامت و اندیشه، که نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی بهترین راستی و پاکی، که باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی شاهی و فرمانروایی آرمانی، که خاص خداوند است و روز پنجم سپندارمذ بوده است. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق میورزد. زشت و زیبا را به یک چشم مینگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان میدهد.
به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را بهعنوان نماد عشق
میپنداشتند. در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی میشده است که در
همان روز که نامش با نام ماه مقارن میشد، جشنی ترتیب میدادند متناسب
با نام آن روز و ماه. مثلاً شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت ،که در ماه مهر، مهرگان
لقب میگرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندارمذ یا اسفندارمذ نام داشت
که در ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندارمذ نام داشت، جشنی با همین عنوان
میگرفتند.
.jpg)
اینکه سپندارمذگان، در تقویم های امروزی مصادف با پنجم اسفند ماه نیست به این دلیل است که در گذشته ایرانیان ١٢ ماه ٣٠ روزه داشتند و ٥ روز را نیز افزودن بر آن ١٢ ماه در سالشمار خود داشته اند. بنابراین روز پنجم اسفند ( سپندار مذگان ) ، با روز ٣٣٥ از سال یا ٢٩ بهمن در سالشمار کنونی ایرانیان برابر است .
سرچشمه:http://niushagoli.blogspot.com/2007/02/blog-post_15.html

پس زنده باد سپندارمذگان ، در باره ی فرهنگ سایر ملل آگاهی کسب میکنیم اما هویت ایرانی و نجیب واصیل خود را فراموش نمی کنیم . منتظر سپندارمذگان می مانم تا به عاشقان تبریک گویم .
از خسرو گلسرخی:
شکوه اینده
امروز
این عشق ماست ، عشق به مردم
بگذار
درفش سرخ
زیبایی ترا بستایم
من کور نیستم
باید ترا بستایم می دانم
اما کجاست
جای دیدن تو
وقتی که هم وطنم بررده
و خک خوب ترا جراحی می کنند
باید که خک من
از خون من
بنا گردد
بنای آزادی
بی مرگ و خون
کی میسر شد ؟
پیکار می کنم
می میرم
این است عشق من
می دانی
من ایرانی ام

این دوبیت زیبا رو در وبلاگ یکی از دوستان دیدم ، اونقدر زیبا بود که نتونستم در وبلاگم نذارمش ، حیف که نمی دونم شاعرش کیه؟!
شب نیز صدای پای خورشید آید
تاریخ اگر دوباره تكرار شود
كعبه به طواف تخت جمشید آید
.jpg)
احساس مستی میکنم! و نه سر مستی!

آن سیه مستی که خمها را تهی می کرد کو؟

پرکن پياله را

کشف
آتــش براستـی بزرگـترین عامـل تحـول زنـدگـی آدمی است و پیشرفت جوامع
انسانی محصول پیدایش آتش می باشد.ازاین روآتــش نزد همه اقوام ومـلـل
ازدوران هـای دورتـاریخـی تا به حال که سالیـان دراز از پیـدایش آن می
گذرد مقدس بوده ومورداحترام می باشد بویــژه نزد اقوام هند واروپایی که در
مناطق سرد سیــر با زمستانهای سخت زنـدگی میکرده اند.آتش باعث ارتباط قوی
ونزدیک مردم این نواحی میشودوهم اکنون پس از گــذرسالیان درازهم اکنون
زبانـه های آتـش انسانها را با نیرویی شـگـرف ورویـایی بـه سمت خودمی
کشد درمـلـل مخـتـلف پیـدایش آتـش بااسطوره های گوناگونی همراه است بعضی
اقــوام آنرا به شکل آذرخـش درآسـمـان دیده اند وآتـــش راهـدیه خداونـد
دانستـه اند یا به شکل توده ای سوزان که از آسمان افتـاده وجنگـل را به
آتش کشیده دیده انددربعضی نواحی آتـشـفشانی وسرزمینهای نفت خیـزآن رابصورت
آتـشی که اززمین می جوشد دیده اند. درواقع طبیعت هرمنطقه نقشی اساسی
دربرخورد بااین پدیده ایفا می کنداما دربین ایرانیان این واقعه جنبه ای
اســطــوره ای تر دارد و واقعـــه پیدایش آتش رابطه ای نزدیک بین خیــر و
شــردارد . خوبـی برابر بــدی فلسفـه ای بزرگ ورازی شگفت آورکه به خـوبـی
درتمام لحظـات این حیـات قـابـل درک می باشـد در ادبیـات فـلسـفه دین عرفـــان درجای
جای زندگی بااین جنگ و نبرد دائمی روبه رو هستیم .دین مزدیسنا به پدیده
پیدایش آتش نگاهی ژرف داشته واز آن به عنوان نمادی ازنورالهی یاد شده
وپیروان این کیش آنرا بسیارگرامی می دارند و درنیایش های خودهمیشه ازآتش
به عنوان قبله استفاده میکنند ودرنیایشگاه ومراسم آیینی آتـش به
پامی دارند. فلسفه دین مزدیسنا ونگاه خردمندانه زرتشت پیامبرایـــران
باستـــان بعدها درادبیــــات ایـــران نمودی بس ژرف پیدامی کند که ازاین
نمونه می توان به داستـــان پیدایش آتــــــش درشاهنامه حکیم تـــــوس
اشاره کرد که روزی هوشنــگ شــاه پیشــــدادی درهنگام شکارمـارسیاهی
براوپدیدارمی شود واو برای مقـابله بامـارسنگی پرتاب می کند که ازبه هم
خوردن سنگ ها به هم آتش بوجود می آید.
یکی روز شــــاه جهــان سوی کوه گـــــذر کرد با چـند کس هم گــــروه
پـــــدیــــد آمـــد از دور چیـــزی دراز سیــــــه رنـگ و تیـره تن وتیــــزتاز
دو چشم ازبرسر چو دو چشمه خون ز دود دهــــانش جهــــــان تیره گـون
نگه کرد هوشنگ با هــوش و سنگ گرفتش یکی سنگ و شد تـیــز چنگ
به زور کیـــــــانی رهــانیـــــــد دست جهانسوز مـار از جهانــــجوی جست
بر آمد بر سنگ گران سنگ خــــــرد همان و همین سنـگ بشکست گــــرد
فـــروغــــی پدید آمد از هردو سنگ دل سنگ گشت از فـــــروغ آذرنـــگ
نـشـد مــارکـشـتـه و لیـکـــــن ز راز ازین طبع سنگ آتــــــش آمـــد فـــراز
جهـــانــــدار پیش جهـــان آفـــریــن نیــــایـــش همی کرد و خواند آفـــرین
که اورا فـــروغـــی چنـین هـدیه داد همیــن آتـــــش آن گـاه قبــــــله نهــاد
بگفتا فــروغــــی اسـت این ایـــزدی پرستـیـــــد بایــــــد اگــــر بخــــردی
شب آمد برافروخت آتش چــو کـــوه همان شــــاه در گــرد اوبا گـــــــروه
یکی جشن کرد آن شب و باده خورد ســـــده نام آن جشـــــن فرخنده کرد
ز هوشنگ ماند این ســــده یادگــــار بسی بــاد چون او دگــــرشهــریـــار
کز آبـــاد کردن جهـــان شــــــاد کرد جهــــــانی به نیکـی ازو یــــــاد کرد
درجای دیگرمبارزه خیروشردرشاهنامه آتش به شکل وسیله ای برای تمیز نیکی از بدی است که درگذرسیاوش نیک سرشت ازآتـــش بروز می کند که با نیرنگ سودابه
کی کاووس فرمان به روشــن کردن آتشی بزرگ می دهد تا کسی که به او خیانت کرده با عبور از آتش مشخص شود وکوهی ازهیزم آماده می شود و
سیاوش سیـه را به تندی بتاخت نشد تنگ دل جنگ آتش را بساخت
ز هرســو زبــانــه همی برکشیـد کسی خود و اسب سیـــــاوش نـدیـد
چــو او را بدیدند برخــاست غــو که آمد زآتـــــش برون شـــاه نــــو
اگر آب بودی مگـــر تـــرشـــدی زتــری همــه جــامه بی بر شـــدی
چو بخشایش پاک یـــزدان بــود دم آتــــش و آب یــــکســـان بـــود
چو ازکوه آتش به هامون گذشت خروشیدن آمــد زشهــرو ز دشـــت
یکی شادمانی بود انـــدر جهــان میـــان کــهــــان و میـــان مــهـــان
هـمـی داد مــــژده یکی را دگــــر که بخشــود بر بـی گــنــه دادگـــــر
درادبیات
بارزترین نمونه دراشعـــارعـرفــانی مولانـــا می باشـد که آتش را به باده
ای سحـــر آمیــز و وسیله ای برای خـلــوص می داند
آتــــش نــــو را ببین زود درآ چـــون خـلـیــــــل
گرچه به شکل آتش است باده ی صافی ست آن
ودرجـایـی دیگـرآتــش را وسـیـلـه رهــایـی و رسیـدن به مبـــــــدا کائـنـات می دانـد
حیلت رهـــا کن عـاشقــا دیوانه شو دیوانه شو
وانـــدر دل آتـش درآ پروانه شو پروانه شو
هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن
وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
وسکوتی
که به فرزانگی می انجامد این آتش شعله هایش به تنهایی مارا به عالم بالا
متصل می سازد ودیگرسکوت است که فضا راازسخن تهی می کند چرا که آتــــش
کافی است بر ناگفتنی های عالـــــم معنــــا
چو همه خانه ی دل را بگرفت آتـش بالا
بود اظهار زبــــانه بــه ازاظهارزبـــانی
جشن سده وحضورآتش درمیان اقوام دیگر
جشن
آتش افروزی ازجشنهای مخصوص اقوام آريايی بوده كه ايرانيان آن راجشن سده
وارمنيان درندزمي نامند.درارمنستان باستان برای آتش صفات زنانه و براي آب
صفات مردانه قائل بودنددر افسانه های بسيار كهن ارمنی چنين آمده است كه
خدايان آرامازد و آستـقــيك بر قـلـه كــوه پاقــــات مسكن داشتند و كمی
پايين تر از قله كوه، خانه آتشی جاويدان وهميشگی ودر پای كوه منزل چشمه اي
عظيم بوده است. پس آتش و آب خواهر و برادر بودند. بنابراين نه تنها آب و
آتش بلكه خاكستر نيز مقدس شمرده می شد به علت
علاقه بسيارمردم ارمني به عيددرندز، پس ازپذيرش مسيحيت در ارمنستان اين جشن رنگ و بوي مذهبي به خود گرفت. جشــــن
درندزهرساله در 13 فوريه مصادف با 24 بهمن ماه برگزار می شودطبق روايات
مذهبی ارامنه، وقتی حضرت عيسی مسيح چهل روزه شد حضرت مريـم برای شكر گزاری
و به جای آوردن آيين و شعائر دين يهود به همراه طفلش به بيت المقـــدس
رفت. حضرت مريم شب هنگام به بيت المقدس رسيد.در آنجا زاهدی
پارسا و سالخورده به نام سيمون می زيست كه همواره دعا می كرد پيش از مرگ
مسيح را ببيند. سيــمـون به محض اطلاع از آمـدن حضرت مريـم و حضرت مسيح
همراه با ساير مردم شهر با چراغ و مشعل به استقبال ايشان رفتند و در سر
راهشـــان آتش افروختند و به همين دليل است كه در اين جشن آتش افروخته می
شود
ابراهیم برای شناخت خدا به بتکده می رود وتا آن کسی را که شایسته پرستش است بیابد اما چون درمی یابد این خدایان دروغین هستند مولانا چنین می گوید
که خلیل حق که دستش همه ساله بت شکستی
به خیال خانه ی تو شب وروز بتگر آمد
حضرت ابراهیم زمانی که به حقیقت و نورالهـی متصل می شود بت ها را می شکند وبدستورنمرود به آتـــش افگنــده می شود
درعین دود وآتش باشد خلیل را خوش
آن را خـدای دانـد هرکس امیــن نباشد
و درجایی دیگر مولانا چنین می گوید
چوخلیل رو درآتش که تو خالصی و دلخوش
چوخضـــرخورآب حیـوان که توجوهربتایی
چه خوش است زرخالص چوبه آتش اندر آید
چـو کـنـد درون آتــش هــنــر و گـهـرنمـایـی
مـگـریـز ای بــرادر تــو زشــعــلــه های آذر
زبرای امتحان را چه شـــود اگــــر درآیـــی
به خدا ترا نسـوزد رخ تو چـــو زر فـــروزد
که خلــــیــــل زاده ای تـو زقـدیـم آشـنـایــی
اما آتـش به گلستــانی رویــایی تبدیـل میشودوآن حضرت ازآتش به سلامت می گذرد و مولانا می فرماید
هرکه درآبی گریزد زامراو آتش شود
هرکه درآتش رود زامراو ریحان کند
وآتـش این بارنیز به عنـوان وسیله ای برای شناخت خوب وبد خیر وشر همانند حماسه سیاووش آشکارمیشود ونمرود دراین آزمایش درمی ماندکه چگونه
این آتش گلستان شد حضرت موسی نیز نورالهی را درآتـــش می بیند که درکوه
طور براوآشکار می گردد وبه رسالت و پیامبری برگزیده می شود وهدایت قوم بنی
اسرائیل ازجانب خداوند جان و خرد برعهده اوواگذار می گردد و قوم خود را از
شرو ظلم فرعون نجات می بخشد
بـــنـگــرآفـتــاب را تا به گـلــو درآتــشـی
تا که زروی او شود روی زمین پرازضیا
چون که کلیم حق بشد سوی درخت آتشین
گفت من آب کوثـــرم کفش برون کن وبیا
هیچ مترس ز آتشم زآنک من آبم و خوشم
جانب دولت آمــدی صــدرتراست مرحــبــا
البته درگوشه وکنارادبیات فارســــی ازآتـــش نام برده می شود که به خاطر دورنشدن از موضوع به مبحث جشن سده برمیگردیم
درنوشته
های نویسندگان کهــن برمیخوریم که این جشن راگاه به کیومرث و زاده شدن
صدمین فرزند او می پیوندند و گاه آنرا به آدم منسوب می کنند و جـــشن
صدمین فرزند او می پندارند.
تاریخ
این جشن درروز دهم بهمن ماه می باشد . که به عبارتی چون ســـــد روزاز
زمستان بزرگ می گذرد به این دلیل آن را سده می گویند . به عقیده ایرانیان
قدیم دراین روز اهریمن بد کنش سرما را به شدت خود می رساندتا به دامان و
آفریدگان اورمزد گزند رساند و آن ها را بمیراند ( مظهــر ماردر اسطوره
هوشنگ ) و نیروی اورمزدی دربرابر این گزند آتش را می آفریند تا نیروی
اهریمن را شکست دهد و دامان آفریدگان را بپاید و این جشـــــن آتش افروزی
با مراســمی با شکوه و همگانی انجــام می پذیرد تا نیـــروی اهریمنی کاهش
یابد و اندک اندک سرما بکاهد .
این جشن در واقع نوعی مراسم مذهـبی است برای راندن ســـــرمـا
و چون می بایستی قدرت بیشتری داشته باشد بایستی گروهـی ویـاری و همـــکاری
همه مردمان انجام پذیرد زیــــــرا درکارهای بزرگ برای ازمیان بردن حمله
اهـــریــمــن همیاری همه مردمان لازم است تا نیروی متحدی دربرابر حمله
اهریمن و شکستن او پدید آید و ازاین روست که این آتش فقط درخاندان ها
افروخته نمی شد بلکه متعلق به گروه مردم بود و در هر شهـر و دیار جای
معینی داشت که آن را کاخ سده می نامیدند ودرروزگارساسانیان همه دراین کاخ
سده گرد می آمدند و آتش نیایش می خواندند ودرگرد آتش به شـــــادی می
پرداختند تا بر اثر گرمای بزرگی که از کوهه های آتـش فراهم آمده بود سرما
سپری گردد.
اما درجایی دیگر گفته می شود چون از دهم بهمن ماه تا جشن نوروز پنجاه روز و پنجاه شب باقی مانده است از این رو به آن سده می گویند .
درایران
باستان این جشن بزرگ ملی درروزدهم بهـمن ماه نزدیک غـروب آفتــاب با آتـش
افـروزی وسـرود خوانی و دست افشـانی وپایکوبی برگـزار می شده است
وشاهنشاهان ایران این جشـن را بس گـرامی می داشته اند و همه مردم دراین
جشن شرکت می جسته اند وپس از حملـه اعـراب همچنان برگزارمیگردیده است که
مهترین و بزرگترین جشنی که بعد ازحمله اعراب به ایران با شکوه بسیاربه پا
شد درزمان مـرداویـج زیـاری بوده که در قرن چهارم هجری دراصفهان
برگزارگردید دراواخرقرن چهــارم هجری درزمان
سلطان محموداین جشن دوباره رونق گرفت وعنصری دریکی ازاین جشنهاقصیده ای درباره این جشن می سراید
سده جشن ملوک نامداراست زافریدون و جم یادگاراست
سلطان مسعود نیز جشن سده را گرامی داشته چنانکه فرخی درمدح وی گوید
جشن سده و سال نو وماه محرم فرخنده کناد ایزد برخسرو عالم
وهمچنین منوچهری که در دربارسلطان مسعود در زمان این جشن حضــور داشته قصیده ای راجع به این جشن سروده است
آمد ای سیداحرارشب جشن سده شب جشن سده را حرمت بسیاربود
ملک شاه سلجوقی درقرن پنجم جشن ســـده را دربغـداد برگزارکرده وخیــام نیشابوری درکتاب نوروزنامه آورده است
هرسال
تا به امروزجشن سده راپادشاهان نیک عهد درایران و توران به جای می آوردند
بعد ازآن تا به امروز زمــان این جشـــن به دست فراموشی سپرده شده و فقط
زرتشتـیـان که نگهبــان سنن باستــانی بوده و هستند این جشن را برپا می
داشتند

جشن سده درامروز
به هر حال جشن سده روح ملی گرایی و هم کاری و همیاری مردم و کمک رسانیدن به هم را دوچندان می کند و شادی و شعفی بزرگ در دل مردم به جا می گذارد و باعث نزدیک شدن مردم به هم می شود و این آیین کـهــــن می تواند نقش بسزایی درباروری فرهنگ ایران و ایرانیان داشته باشد ودر گذرزمان به حفظ ریشه های ملی کمک بسزایی داشته باشد این جشــــن هم اکنون درشهرها و روستاهای زرتشتی نشین به طرز با شکوهی برگـزار می گردد و مردم در دل شب تاریک سرد زمستان گــــرد کوهی از آتـــش به شکرگزاری ازخداوند جان و خرد می پردازند واین آیین را گرامی می دارند و به فرزنــدان خود هــدیــه می سازند تا این جـشـن هـــزاران ساله را دربه دورانهای بعد برساندند و فرهنــــگ باستــــانی ایران همچنان به حیات خود ادامه دهد .
برگرفته از تارنمای :

جشن سده فرخنده و گرامی باد


شامگاه چهلمین روز پس از جشن شب چله، آبان روز از بهمن ماه و در چله ی زمستان، جشن «سَدَه» یا «سَت» یا «سده سوزی» برگزار می شود.


از سروده های منوچهری دامغانی:
پنگاشت جشن سده از زبان فردوسی بزرگ
داستان
شیرین این رخداد شادیبخش چنین است که هوشنگ پیشدادی روزی بههمراه تنی
چند از یاران بهکوه میروند، در میانهی راه، جنبندهای دراز و سیهرنگ و
تیرهتن و تیزتازی در برابرشان نمایان میشود. هوشنگ پا پیش مینهَد و
سنگی بهسوی مار پرتاب میکند؛ سنگ به سنگ دیگری بر میخورد و از بر خورد
این دو سنگ فروغی پدیدار میشود که هوشنگ آنرا فروغ ایزدی مینامد و
درمییابد که در برخورد دو سنگ میتوان آتش پدید آورد:
بگفتا فروغیست این ایزدی پرستید باید اگر بخردی
شب آمد بر افروخت آتش چو کوه همان شاه در گرد او با گروه
یکی جشن کرد آنشب و باده خرد سده نام آن جشن فرخنده کرد
(به گویش پهلوی یا همان لُری بختیاری: این دو واژه را «خو اَرد» و «کو اَرد» بخوانید)
شایان
یادآوریست که گوهر آتش در اوستا «خره» یا «فر» نامیده شده است و این
«فر»، شکوه و فروغ ویژهایست که از سوی اهورامزدا به پیامبر، یا پادشاه و
یا برخی از پهلوانان داده میشود. در فرهنگ پارسی از این فر بسیار سخن
گفته شده است و بیشتر در پیکر «فرایزدی» و «فر کیانی» و «فر شاهنشهی» و
یا «فر پهلوانی» و گاه «فر ایرانی» از آن سخن رفته است. این «فر گوهر»
همان آتش یزدانیست که چنانچه پیشتر گفته شد؛ از سوی دادار آفریدگار به
پادشاهان بهمنش و نیکوکردار داده میشود، لیک اگر از بهمنشی و آیین
راستی سر بتابند، «فر» از آنان گسیخته خواهد شد، چنانچه از جمشید و
گشتاسب گسیخته شد. این اندیشه از ایرانزمین به سرزمینهای همسایه؛ و از
آیین ایرانیان به آیینهای سامی راه پیدا کرد.
درونمایهی جایگاه آتش در اسلام و دینهای سامی، دین زرتشتیست
برخی
گمان بردهاند که در اسلام تنها از یک گونه آتش نامبرده شده و آن آتش
دوزخ است که بههر روی ستودنی نیست. از سوی دیگر «شیطان» هم از جنس آتش
آفریده شد و این هر دو نشان از بیارزشی آتش در آیین اسلام دارند.
لیک این سخن درستی نیست. نخست اینکه باید بهیاد داشته باشیم که در آیینهای یهودیت و مسیحیت هم از دو گونه آتش نامبرده شدهاست؛ یکی آتش سپنتا که نماد روان پاک (روح القدس) است و دیگری آتش دوزخ؛ که بههر رو آنهم آفریدهی خداست، برای یک آماج خدایی. درست است که جایگاه شیطان است، لیک آفریدهی شیطان نیست.
دودیگر اینکه افزون بر
شیطان که از جنس آتش است، جنها هم از جنس آتش آفریده شدند و بسیاری از
آنها با شنیدن سدای قرآن به اسلام گرویدند و در شمار بهترین مسلمانان در
آمدند و از خویشکاران خوب خدا بهشمار میروند.
(سوره جن آیه یکم).
سهدیگر اینکه در آیه سی و پنجم از سورهی بیست و چهارم؛ خداوند نور آسمانها و زمین نامیده شده است. چهارم اینکه در آیهی دوازدهم از سورهی بیستم به داستان تورات نمارشی دارد که موسا در بیابان با یک بوتهی افروخته روبهرو شد و خداوند به او گفت: (من هستم خدای تو. پس کفش از پایت برگیر زیرا اینجا که ایستادهای جایگاهی سپنتاییست). بنابراین جای چون و چرا برجای نمیماند که در اسلام نیز آتش از پایگاه بسیار والایی برخوردار است و واپسین نشان از گرامیداشت آتش در آیینهای سامی، روشنکردن و روشننگهداشتن آتشفروز(شمع) است. و لیک نکتهای که در همینجا باید گفت اینَستکه پیروان همهی دینهای سامی نهتنها آتش را میستایند و ارج مینهند، بلکه در پاسداری و زندهنگهداشتن آن نیز میکوشند.
تنها دستمایهای که برای شناخت گوشه هایی از آیین نیاکانمان فرادست همگان جای گرفته، شاهنامهی فردوسیست. دیگر بُنمایههایی مانند اوستا و دینکرت و بُندَهِش اگرچه در چند دههی گذشته فرادست همگان گذاشته شدند، لیک گرایش همگان را بهسوی خود برنیَنگیختند، تا آنجا که هتا در درون مرزهای نیاخاکمان کشش مردم بهسوی تورات و انجیل بیش از اوستا و دیگر بنمایههای آیین ایرانیست. چرا که وارون کلیساهای نو بنیاد پارسیزبان که با همهی توش و توان خود به فرادادن و شناساندن آیین ترسایی میپردازند؛ زرتشتیان همچنان درها را بهروی خود بسته نگهداشته و گرایشی به شناساندن پیام زرتشت که گرانبهاترین دستآورد تاریخ اندیشه بود، از سوی خود نشان نمیدهند، بدین روی بیگانگی با پیشینهی فرهنگی و درونمایهی آیین ایرانیان؛ نه تنها سبب شد که «مجوس»؛ به آرش «آتش پرست» (لغتنامهی دهخدا برگ 20336) نامیده شوند، بلکه برخی از نویسندگان، آنان را پسماندههای ابراهیم و یعقوب شناختند و یاوه هایی نوشتند که از هر دُشنامی به ایرانیان ِ پاکنژاد بدتر بود. به نمونهای از این سخنان بیمایه نگاه میکنیم تا بیارزشبودن بسیاری از نوشتههای تاریخی را دریابیم:
«... و چون پادشاهی به اردشیر پسر پاپک رسید، ایرانیان را بر خواندن یک سوره آن که «اسناد» نام دارد، همسخن کرد و تا کنون ایرانیان و آتشپرستان جز آنرا نخوانند و نسک آنان «ابستا» نام دارد. و چون از دریافت نسک ناتوان ماندند، زردشت تفسیری بیاورد!! و تفسیر را زند نامیدند! آنگاه برای تفسیر نیز اندریافتی بیاورد!! و آنرا پازند نامیدند،، پس از مرگ زردشت، دانشمندان آنها تفسیر و شرحی برای مسایل دیگر که گفتیم نوشتند و این تفسیر را «پارده»! نامیدند و آتشپرستان تا کنون کتاب منزل خود را از بر نتوانستهاند کرد...» (میبینید چرندها و یاوهها را...؟!!)
پروانه
بدهید برای نشان دادن ناهمسانی ایرانیان با مردمی که از کنارههای کعبه و
قریش به ایران تازش آوردند؛ به شاهنامه نگاهی بیاندازیم و چند سخنی هم از
فردوسی بیآوریم تا نه تنها دوگانگی گوهری ایرانیان و تازیان را ببینیم،
بلکه تا بدانیم چرا فروسی را زندهکنندهی «ملیت ایرانی» و زبان پارسی
مینامند:
ز شیر شتر خوردن و سوسمار
عرب را بدانجا رسیده است کار
که تاج ِ کیانی کند آرزو
تفو بر تو ای چرخ ِ گردون، تفو
از ایران و از ترک و از تازیان
نژادی پدید آید اندر میان
نه دهگان؛نه ترک و نه تازی بود
سخنها به کردار ِ بازی بود !
بهراستی
که سخنها به بازیهای کودکانه بیشتر همانندی دارند تا به بررسیهای
تاریخی. بزرگترین چامهسرای ایران و پرچمدار بلندترین کاخ شکوهمند و
آبوروی میهنی ایرانیان،فردوسی توسی نوشینروان را پس از درگذشت؛ بهجای
اینکه آسمانه و بارگاه بر سر آرامگاهش برپا کنند؛ همدورانهای بهاشناس!
او هتا پیکر بیجان او را نیز نگذاشتند که در گورستان همگانی مسلمانان به
خاک سپارند. پیشوای آنها شیخ ابولقاسم گرکانی گفت: «او ستایشگر گبران
بوده است».
مرتضی راوندی (تاریخ اجتماعی ایران، رویه 55)
دربارهی دُژمنشی و ایرانستیزی برخی از تاریخ نویسان؛ بهویژه تاریخ نگاران ایرانی تبار تازیپرست، نیازی به یادآوری نیست؛ همهی کسانی که دستی به خامه دارند، خوب میدانند که این اهرمنزادگان تا چه اندازه در خوارشماری ایرانیان کوشیدهاند و میکوشند.
آنچه که در زمینهی ارجگذاری به آتش، از آموزشهای زرتشت میتوان بیرون کشید، این است که خود زرتشت نه آتش را ستوده است و نه آب را و نه هوا را و نه خاک را؛ زرتشت همهی هستی را یکپارچه میبیند. در سرود بیست و نهم از «روان آفرینش»(گااوش اوروَن) سخن میگوید که با تندی و خشم در پیشگاه دادار آفریدگار، از دست کسانی که پیرامون زیست را تباه میکنند، خروش برآورده است. در چشمانداز باشکوه هستیشناسی زرتشت، جایی برای برتر شماری یک پدیده نسبت به دیگر پدیدههای هستی نیست و این سخن نه بدان آرش است که پدیدهها ارزشی برابر دارند، بلکه بدان آرش است که از دیدگاه زرتشت هیچ باشندهای جُداسَر و ایستاده بهخود نیست، همهی تار و پود هستی از کوچکترین خُرده تا بزرگترین کهکشانهایی که هر روز در پی دانش کیهانشناسی و بزرگنمایی تلسکوپها بر شمارشان افزوده میشود، همه و همه وابسته و پیوسته بهیکدیگرند و آن بربستها و دادمندیهایی که بر سراسر گیتی فرمان میرانند، بر هر یک از ریزدانههای هستی نیز به همانسان فرمانروایی دارند و از آنجا که آدمی نیز خردهایست از خردههای بههم پیوستهی گیتی، بنابراین، آن بربستها و دادمندیهایی که زرتشت در زبان گاتایی خود آنرا «اشا» نامیده است، بر اندیشه و جان و روان و پیکر آدمی نیز فرمانروایی دارند. بنابراین خرسندی و رسایی از آن کسیست که از راه خرد و اندیشه، سامان و هنجار فرمانروای بر هستی را بشناسد و اندیشه و گفتار و کردار خود را با آن همسو و همآهنگ کند.
کوتاه سخن اینکه زرتشت همهی آفرینش را با هم و یکجا و در یک پیاله میبیند و آدمی را تکهی کوچکی از هستی میشمارد و از آنجا که آدمی از دارش هوش و خرد برخوردار است، خویشکاری هوشمندانهی او را به رُخش میکشاند و میگوید که بزرگترین خویشکاری آدمی، پاسداری از همهی پدیدههای هستی و خرسندکردن روان آفرینش است و به سخن بسیار سادهتر، پاسداری از «جایگاه زیست جهانی».
زرتشت با هر گونه خرافهپرستی و واپسگرایی سر ستیز دارد و بهجز پیروی از خرد و دانش چیزی را سفارش نمیکند. گرانمایهترین گوهر نزد او خرد است و سپس پندار و گفتار و کردار نیک، و این هر سه نه برای رفتن به بهشت و کامجویی از حور و غلمان!!! بلکه برای بهسازی این جهان و پاسداری از دادههای نیک هستی مانند آب و هوا و خاک و درخت و گیاه و جانور... و اینکه هر کسی شادمانی و بهزیوی خود را در شادمانی و خرسندی دیگران بداند…. و اینکه هر کسی بداند که دروغ فریبنده است و راستی، شادیبخش است و راهگشا. آیین زرتشت آنچنان پاک و ساده و بیآلایش است که مردمان را از خود می گریزاند!!!
این مردم که ماییم، راستی و سادگی را بر نمیتابیم. ما به پیچیدگیهای تو در تو، و پندارهای خرافی و آیینهای سخت و پر پیچ وخم، به فرجودها و «معجزات پیامبران»؛ و «جهان غیب» و «شب اول قبر» و جز اینها، به آسانی میتوانیم دل ببندیم و همه چیز هتا زندگی خود را در راه اینگونه ژاژهها فرو بگذاریم؛ لیک بیآلایشی و سادگی پیام زرتشت، کششی در ما پدید نمیآورد! و آنرا برای این جهان و آن جهان خود بسنده نمیدانیم! از اینرو برای اینکه آیین را پر کششتر کنیم، خود به تنیدن میپردازیم و آیینی پدید میآوریم که به همه چیز همانند است جز به آن پیام خجستهی زرتشت. گرامینامهی اوستا، گواه زندهایست بر این سخن، آینهی کوششیست پیگیر برای اینکه آیین زرتشت از دیگر آیینها، پس نماند! و کمتر نباشد!. همانا پرداختن به برونمایهها بیش از درونمایهها!! با اینهمه هنوز هم دلانگیزترین نامهی دینیست و میتواند بس بسیاران را شیفتهی خود کند، چرا که با همهی دورشدن از آموزشهای زرتشت، هنوز هم از پرتو پیام او بهرهی بسیار دارد و خورشیدوار در میان همهی دیگر نامهها میدرخشد.
سه میلیارد تن ترسایی در جهان عیسا میسح را پسر خدا می دانند، هیچکس واخواهی نمیکند، لیک دویست هزار تن زرتشتی، آتشی را که گرمابخش زندگی و بنمایهی هستیست، فرزند خدا مینامند، از سوی خودی و بیگانه به آتشپرستی ناموَر میشوند!!. اگر بهدرستی به دادههای اوستا نگریسته شود، درمییابیم که آتش «نیایشسو» (=قبله) زرتشتیان است، همچنانکه کعبه نیایشسوی مسلمانان، نه اینکه خود آتش پرستیده شود، که اگر این باشد، مانند اینست که بگوییم در اسلام سنگ سیاه پرستیده میشود و همهی مسلمانان سنگپرستی(بتپرستی) میکنند.
فردوسی در پاسخ کسانی که نیاکان ارجمندش را آتشپرست نامیدهاند، میگوید:
نگویی که آتش پرستان بُدند پرستندهی پاک یزدان بُدند
و باز میگوید:
نیا را همی بود آیین و کیش پرستیدن ایزدی بود پیش
بدان جا بُدی آتش خوبرنگ چو مرتازیان را مهرابسنگ
فردوسی
میگوید چنانکه مهراب مسلمانان از سنگ است و این نمارشی است به تکهی
سنگ سیاهی بنام حجرالاسود که بر دیوار ستون این چارتاغی استوار است و
حاجیان هنگام طواف کعبه، آنرا لمس میکنند، پیش از اسلام نیز این سنگ برای
تازیان دارای ارج و پاس بوده است… «لغتنامه دهخدا رویه 8741 »، مهراب
ایرانیان(زرتشتیان) نیز آتش است.
در پایان این
گفتار بسیار شایسته خواهد بود که با هم نگاهی به آتشنیایش داشته باشیم و
در ستایش این بهترین آفریدهی اهورا مزدا با پاکترین تبار ایرانیان همآوا
شویم و جانی تازه کنیم:
ستایش پاک تو را باشد، ای آتش پاک گهر،
ای بزرگترین بخشودهی اهوره مزدا،
ای فروزهای که ستایشات را در خور است،
میستایم تو را، که در خانهی من افروختهای،
تو سزاوار ستایش و نیایشی،
برابر تو میایستم برای نیایش،
با همهی آیینهای دین،
به دستی برَسم
و به دست دیگر چوب خوشبوی خشک،
که زبانهاش روشن،
و سوزشش بپراکنَد بوی خوش را،
و تو ای سزاوار ستایش، بهرهمند شوی از درخشندگی آن،
بههنگام سوختن و بوی خوش آن،
به نگاهبانی تو،
بایستی پارسایی آراسته و بادانش و هنگ گماشته باشد،
که بسراید برای تو این ترانه را:
تو ای آتش اهورا مزدا، تو ای جلوهگاه بزرگترین سزاوار ستایش،
فروزان باش در این خانه،
همواره پرتو اَت با زبانههای سرخفام رخشنده باشد در این خانه،
همیشه و همیشه تا هنگام بیکران،
تو ای ایزدی که نزدیکترینی به اهورا،
کامها و خواستهای ما را بر آورده ساز،
و نیز آرزوهایمان را که از زبان بر می آید،
با زبانهی آسمانسایَت هم بستر بساز،
تا کامیار شویم،
آرامش و آسودگی را پیشکش ما ساز،
آسودگی در زندگی،
فراخی در روزی،
پاکی و استواری در دانش،
و سپس، گفتاری رسا و آوایی خوش،
به همراه دانشی که به سوی زندگی خوش و بهتری راهبرمان گردد،
ببخشای به ما بهترین رفتار و کنش را،
که دلیر و پیکارنده و نیرومند باشیم،
که با فر و شکوه باشیم،
که در پرتو دانش راه سپاریم،
که در خانههای ما فرزندانی زورمند و زیباپیکر و گویا و رزمنده در راه کشور،
با هوش و دانش،
و اندیشه و گفتار و کردار نیک زاده شوند،
که در یابند خانه و خانواده و دهکده و کشور ما را،
ای ایزد بزرگ، ما را همواره دریاب،
ببخشای به ما آنچه را که کامیاری دهد،
آنچه را که رستگاری دهد و بهروزی و بهزیستی آورد،
بهرهمند کن ما را از بهترین زمین ها،
که در آن خانه های پر آسایش بر پاسازیم،
و دریاب روان ما را، که سرشار از آرامش باشیم،
و راه پاک پارسایی را بپیماییم،
درود و ستایش به تو،
ای آتش اهورا مزدا،
می ستایم این روشنی پاک و درخشان را،
به ما آشکاری توان و نیرویمان بخشای،
تا بهترین اندیشه و گفتار و کردار را داشته باشیم،
یاریمان ده که با بدی و زشتی و دروغ پیکار کنیم،
روان ما را پالوده بگردان از بدی و راه بی فرجام،
تا شایستهی پرستش اهورای بزرگ باشیم،
ایدون باد و ایدون تر باد.
واژهنامه زبان پاک:
آتشفروز: شمع
آخشیج: عنصر
هنجارین: معمولی
پنگاشت: توصیف
خویشکاری: وظیفه

كسی را كه تو دوستش داری همه حقی بر تو دارد حتی حق دارد تو را دوست نداشته باشد!
(با این جمله موافقین؟ این جمله منو شوکه کرد! و یاد این بیت حافظ افتادم:
میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق
ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست
نظر شما چیه؟ )

امام حسین (ع) : اگر دین نداری ، لا اقل آزاده باش!

مچاله می شوم از حسرتی که غم زده است
چقدر حال مرا زندگی به هم زده است
بهانه گیری کابوس هر شبم یعنی
کسی به خلوت دنیای من قدم زده است
و درک کردم از احساس کوچه سر شارم
شبی که حادثه ی قصه از تو دم زده است
کسی مقصر این التهاب زیبا نیست
فضای ذهن من از خلسه های سم زده است
نشسته ام و فقط فکر می کنم که چرا ؟
خدا به صفحه ی تقدیر من قلم زده است
کسی که فال مرا با دروغ معنا کرد
عبور ثانیه ها را چقدر کم زده است
برای اخر یک اتفاق تکراری
مسیح پای صلیب دلم حرم زده است
بزن خلاص کن این اخرین روانی را
دوباره مثل همیشه به سرم زده است
شعر از کیه؟ نمی دونم!




