طعم گس چهارشنبه
بوی تمشک و خاکستر
عطر
تنبور و فلوت
دیروز کبوتری از من سراغ تو را می گرفت
گفتم
، به سمت واژه های ترد
یادم
افتاد از هفتم آسمان ندیدمت
و
چه قدر دلم برایت تنگ شده
من
اگر نخواهم با روزهای خدا صبوری کنم چه می شود ؟
نمی دانی چه قدر دلم گرفته
سه ساعت است عقربه ها اسیر یک اند
حالا
من با این همه مرده ی سیاه چه کنم ؟
این
جا همه چیز مرده
صندلی
، میز، اینه ، ستاره ، پنجره ، دیوار
حتی درای درون قاب و ماهی های درون آب
و
من که از همه مرده ترم
اگر باور
نمی کنی پاورچین و ساده کنارم بیا
و ببین که بوی کافور می دهم
آواز
کلاغ سیاهی اتاق را بیش تر می کند
سیاه
پوشانی که جای خرما قار قار تعارف می کنند
بنشین کنار مرگ من
و مرا ببوس تا دوباره زاده شوم
کسی برایم
از شهریور کبوتری بال بسته آورده بود
بال هایش را که باز کردم
تو
زاده شدی
بوی تمشک و خکستر می اید
عطر
تنمبور و فلوت
کاسه
ی شب
پر
از سکه های ستاره شده
ماه
گدایی می کند
ونوس
نی لبک می زند
نپتون
فلوت می نوازد
این
شب عجب ارتفاعی دارد
بنشین و برای زمستان
مثنوی
بخوان
نمی
دانی چه قدر دوستت ارم
مرگ
هم به لکنت افتاده
چشم
هایم خکستری شد
سیگارت
را خاموش کن
زمستان
هم
از
دود خوشش نمی اید
نگذار
قهر کند
راستی امروز چندم پرنده است ؟
چرا خوابم نمی اید ؟
کسی
برایم مریم آورده ، کسی انار ، کسی ریواس
ولی
من به کسی فکر می کنم که هیچ وقت جز دست هایش
چیزی
برایم نمی آورد
چرا
می ترسی ؟
آن
یک نفر کسی جز تو نیست
می
خواهم نامت را در گوش ماه بگویم
نه حسود تر از آنم که تو رابا ماه قسمت کنم
دوستت
دارم
حتی
اگر تمام قطره های باران بازم بدارند
حتی
اگر صبح صد ساله بیدار شوی و دندان هایت مصنوعی
باشد
می
دانی
بعد
از زمستان و قبل از بهار فصل دیگری هم هست
قول
بده برای هیچ پروانه ای نگویی
فصلی
که ایینه ها از کار می افتند
و
آدم ها رو به روی دیوار می ایستند
موهایشان را شانه می کنند و آواز می خوانند
تو
دست مرا می گیری
و در کوچه ها می دویم
دیگر هیچ کس نمی پرسد از ماضی آمده ایم یا مضارع
مرا که ببوسی کبوتری زاده می شود
با من که قهر کنی می میرد
آه
، خدایا ، کلمه ها دست از سرم بر نمی دارند
خوابم نمی اید ، عقربه ها هم آزاد نمی شوند
داشتم می گفتم ... خواب دیده ام
به
تاریخ هشتم باران در فصل مستان
بانوی خانه ات می شوم
می بینی چه قدر عاشقم
حالا
هی رؤیاهایم را کفن کن
هی زخم به واژه های بکرم بزن
هی دروغ بگو
هی دیگران ناخوانا را چشم بدوز
خواناترین کاغذی که می توانی تا همیشه سیاهش کنی
منم
سکوت ، سکوت ، کلمه ، پرواز ، بی قراری
باور کن در حوصله ی من و پنجره و ستاره نیست باز
هم صبر کنیم
دیگر
نمی خواهم مرا ببوسی
بگذار
تا همیشه بوی کافور بدهم
خداحافظ
یادت
باشد
صبح
که بیدار شوم
حتی نامت را به خاطر نخواهم آورد
تمام
ستاره های سبز در خواب آشفته ی اینه غروب می کنند
شاعر: مریم اسدی

نگاه من به هر سو،
پس چرا نیستی پیشم ؟
نگاه خیس تو کو؟
گوش گوش ، دو تا گوش،
دو دست باز ،
یه آغوش ،
بیا بگیر قلبمو،
یادم ترا فراموش....
چوب چوب یه گردن،
جایی نری تو بی من،
دق می کنم می میرم،
اگه دور بشی از من ،
دست دست ، دو تا پا،
یاد تو مونده اینجا....
یادت میاد که گفتی :
بی تو نمیرم هیچ جا...
من؟ من؟ یه عاشق ،
همون مجنون سابق


این ترانه بوی نان نمی دهد
بوی حرف دیگران نمی دهد
سفره ی دلم دباره باز شد
سفره ای که بوی نان نمی دهد
نامه ای که ساده وصمیمی است
بوی شعر و داستان نمی دهد :
... با سلام و آرزوی طول عمر
که زمانه این زمان نمی دهد
کاش این زمانه زیر و رو شود
روی خوش به ما نشان نمی دهد
یک وجب زمین برای باغچه
یک دریچه آسمان نمی دهد
وسعتی به قدر جای ما دو تن
گر زمین دهد ، زمان نمی دهد
فرصتی برای دوست داشتن
نوبتی به عاشقان نمی دهد
هیچ کس برایت از صمیم دل
دست دوستی تکان نمی دهد
هیچ کس به غیر ناسزا تو را
هدیه ای به رایگان نمی دهد
کس ز فرط های و هوی گرگ و میش
دل به هی هی شبان نمی دهد
جز دلت که قطره ای است بی کران
کس نشان ز بیکران نمی دهد
عشق نام بی نشانه است و کس
نام دیگر بدان نمی دهد
جز تو هیچ میزبان مهربان
نان و گل به میهمان نمی دهد
نا امیدم از زمین و از زمان
پاسخم نه این ، نه آن ... نمی دهد
پاره های این دل شکسته را
گریه هم دوباره جان نمی دهد
خواستم که با تو درد دل کنم
گریه ام ولی امان نمی دهد ...
شاعر : ؟


از حمید مصدق :
چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا با وجود تو شکوهی دیگر رونقی دیگر هست
می توانی تو به من زندگانی بخشی
یا بگیری از من آنچه را می بخشی
من به بی سامانی باد را می مانم
من به سرگردانی ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی ، اما خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت : چه تهیدستی مرد “
ابر باور می کرد
من در ایینه رخ خود دیدم و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟ هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟ هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟ همه چیز
تو چه کم داری ؟ هیچ
بی تو در می یابم
چون چناران کهن از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورنم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی
بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر ، از پژوکم در کوه
گرد بادم در دشت
برگ پاییزم ، در پنجه ی باد
بی تو سرگردانتر از نسیم سحرم
از نسیم سحر سرگردان
بی سرو سامان
بی تو - اشکم -دردم - آهم
آشیان برده ز یاد مرغ درمانده به شب گمراهم
بی تو خاکستر سردم ، خاموش
نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادی نه خروش
بی تو دیو وحشت هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد
و اندر این دوره بیدادگریها هر دم
کاستن- کاهیدن- کاهش جانم - کم کم
چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم شانه بالازدنت را بی قید
و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که عجیب !عاقبت مرد ؟
افسوس کاش می دیدم
من به خود می گویم:
” چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خکستر کرد ؟ “
باد کولی ، ای باد تو چه بیرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عریان کردی
و جهان را به سموم نفست ویران کردی
باد کولی تو چرا زوزه کشان همچنان اسبی بگسسته عنان
سم فرو کوبان بر خاک گذشتی همه جا ؟
آن غباری که برانگیزاندی سخت افزون می کرد
تیرگی را در دشت و شفق ، این شفق شگرفی
بوی خون داشت ، افق خونین بود
کولی باد پریشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب
تو به من می گفتی : صبح پاییز تو ، نامیمون بود ! “
من سفر می کردم و در آن تنگ غروب
یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اینک کوهی سر برافراشته از ایمان است
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت باز برمی گردم
و صدا می زنم :
” ای
باز کن پنجره را باز کن پنجره را
در بگشا که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ به گلستان آمد
باز کن پنجره را که پرستو می شوید در چشمه ی نور
که قناری می خواند می خواند آواز سرور
که : بهاران آمد
که شکفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنیا را نشمردیم هنوز
من صدا می زنم :
” باز کن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛ با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، کنون به نیاز آمده ام “داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم ، می رفتن ، تنها ، تنها
وصبوری مرا کوه تحسین می کرد
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نیست
کاروانهای محبت با خویش ارمغان آوردم
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
” ای با باز کن پنجره را “
پنجره را می بندی با من کنون چه نشتنها ، خاموشیها
با تو کنون چه فراموشیهاست
چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد من اگر ما نشویم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی خویشتنی
از کجا که من و تو شور یکپارچگی را در شرق باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه برمی خیزند
من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی پنجه در پنجه هر دشمن دون آویزد
دشتها نام تو را می گویند کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام اینه ای ست با غباری از غم
تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو کنون چه فراموشیها
با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فرانموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند

حمید مصدق
شوق تماشا غدغن
عشق دو ماهي غدغن
با هم و تنها غدغن
«براي عشق تازه
اجازه بي اجازه»

پچ پچ و نجوا غدغن
رقص سايه ها غدغن
کشف بوسه ي بي هوا
به وقت رويا غدغن
«براي خواب تازه
اجازه بي اجازه»

بگو پس چي بايد بگيم
غزل بگو به سادگي
بگو زنده باد زندگی
«براي شعر تازه
اجازه بي اجازه»

ازتو نوشتن غدغن
گلايه کردن غدغن
عطر خوش زن غدغن
تو غدغن
من غدغن
«براي روز تازه
اجازه بي اجازه»

برگرفته از روزمیلهای گروه ترانه ها

to: benevis
to: mohlate moondan ye nafas bood
to: sahme man az hame donya ye ghafas bood
to: benevis ke kheili sakhte vase to gerye nakardan sar roo shoonet gozashtam mesle dastat sarde sardam





