تبليغاتX
مهتاب
 

صفائی بود دیشب با خیالت خلوت من را

ولی من باز پنهانی تو را هم آرزو کردم

هر دو بالم را شکستي باورم را پس بده

مانده خالي  هستي ام را پس بده

دفتر شعر را پر پر کن اما خوب من

اشک هاي بيت بيت دفترم را پس بده

 

يادت هميشه سبز است در خلوت خيالم

خوبم به خوبي تو ، هرچند نپرسي حالم . . .

 

پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 دل نوشته های مهتاب| |
 

دختری در هند به جای اشک آبی، خون می گرید. هنوز دلیل پزشکی برای این حادثه ارایه نشده است. برخی هندوهای مذهبی معتقداند که این حادثه یک معجزه است. این دختر دردی در ناحیه چشمانش احساس نمی کند اما از وجود خون به جای اشک معمولی شوکه شده است. برخی معتقداند تومور مغزی یا عملکرد بد لوله های اشکی عامل این رویداد است اما هیچ گونه سندی برای این گمان ها ارایه نشده است!!!

پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 دل نوشته های مهتاب| |
 

روي آن شيشه تبدار تورا"ها" كردم،

اسم زيباي ترا با نفسم جا كردم،

شيشه بدجور دلش ابري و باراني شد،

شيشه را يك شبه تبديل به دريا كردم،

باسرانگشت كشيدم به دلش عكس ترا،

عكس زيباي ترا سيرتماشا كردم

------------------------

عشق يک واژه زلال است ، تو بايد باشي ،

قلب من زير سوال است ، تو بايد باشي

فال حافظ زدم آن رند غزل خوان هم گفت ،

زندگي بي تو محال است ، تو بايد باشي . . .

-------------------------

زندگي پرتو عصر است که در بزم وجود ،

به نسيم مژه بر هم زدني خاموش است . . .

------------------------

عمر من غارت شد ، و غارتگر من دور شد ،

من صبوری کردم و غارتگرم مغرور شد . . .

----------------------

دود اگر بالا نشیند کسر شأن شعله نیست ،

جای چشم ابرو نگیرد ، گرچه او بالاتر است .

------------------------------------

هر رهگذری محرم اسرار نگردد ،

صحرای نمک زار ، چمن زار نگردد

هرجا که رسیدی مکش طرح رفاقت ،

هر کس که به تو یار وفادار نگردد . . .

-----------------------------------------

باید که مهربان بود ، باید که عشق ورزید ،

زیرا که زنده بودن ، هر لحظه احتمالیست

--------------------------------------

چون خیالت همه شب مونس و دمساز من است

شرم دارم که شکایت کنم از تنهایی . . .

---------------------------------------

هر نگاهت ز روشنی کار ستاره میکند

هرکه دوباره بیندت ، عمر دوباره میکند . . .

----------------------------

غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست ،

و من امشب قسم خوردم تو را هرگز نرنجانم . . .

-----------------------------------

 

 

سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 دل نوشته های مهتاب| |

 

مناظره سيمين بهبهاني و ابراهيم صهبا

شعر « آزار » اثر سیمین بهبهانی:

یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم
 

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :

یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی
من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی
 

جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا :

گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم
 

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی:

دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را
 

جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا

 :صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست
وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست
گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین
کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست
صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست
سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی
دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست
با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی
بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟
دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی
زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست
صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال
چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست

 

سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 دل نوشته های مهتاب| |
 

دانشجويي پس از اينكه در درس منطق نمره نياورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چيزي در مورد موضوع اين درس مي دانيد؟ استاد جواب داد: بله حتما. در غير اينصورت نميتوانستم يك استاد باشم.دانشجو ادامه داد: بسيار خوب، من مايلم از شما يك سوال بپرسم ،اگر جواب صحيح داديد من نمره ام را قبول ميكنم در غير اين صورت از شما ميخواهم به من نمره كاملاين درس رابدهيد. استاد قبول كرد و دانشجو پرسيد: آن چيست كه قانوني است ولي منطقي نيست، منطقي است ولي قانوني نيست و نه قانوني است و نه منطقي؟
 استاد پس از تاملي طولاني نتوانست جواب دهد و مجبور شد نمره كامل درس رابه آن دانشجو بدهد. بعد از مدتي استاد بابهترين شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسيد. و شاگردش بلافاصله جواب داد:قربان شما 63 سال داريد و با يك خانم 35 ساله ازدواج كرديد كه البته قانوني است
ولي منطقي نيست. همسر شما يك معشوقه 25 ساله دارد كه منطقي است ولي قانوني نيست.واين حقيقت كه شما به معشوقه همسرتان نمره كامل داديد در صورتيكه بايد آن درس را رد ميشد نه قانوني است و نه منطقي!!!

 

شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 دل نوشته های مهتاب| |

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس