تبليغاتX
مهتاب
 

وقتی یه نسیم خنک به صورتم خورد نگاه تقویم کردم و دیدم که هنوز تابستونه و نتونستم اومدن پاییز رو باور کنم.

وقتی مجبور شدم شب که می خوابم از پتو استفاده کنم هنوز هم باورم نمی شد پاییز اومده.

وقتی از پشت تلفن صدای سر فه هات رو شنیدم باز باورم نمی شد که باد سرد پاییز مقصر بوده.

وقتی روز شنبه از پشت پنجره تگرگها رو می دیدم که زمین رو سفید کردن یه نگاه دیگه به تقویم انداختم.هنوز تابستون بود.

امروز چند تا بچه دبستانی رو دیدم که کوله پشتی به کول داشتن می رفتن مدرسه! خدایا هنوز که تابستونه !!!!

تابستون امسالن با سالهای دیگه خیلی تفاوت داشت.

تو تابستان خود را چگونه گذراندی؟

برگ بر زورق پاییز نشست

رفت تا ساحل یاد

شعر می خواست کسی

گفت خموش

فصل باریدن نیست .

( شاعر :؟)

سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 دل نوشته های مهتاب| |

یه بار توی یه بحث با یکی از همکارام اون موضوعی رو گفت که منو به فکر واداشت. ما داشتیم در مورد ایران و تمدن و فرهنگ و این چیزا صحبت می کردیم و من داشتم از تمدن و فرهنگ ایران دفاع می کردم . اما اون گفت:" که الان در حال حاضر ما چه چیزی برای بالیدن به اون داریم؟ فکر کن من یه آدم خارجکیم مثلا من آلمانیم و تو هم که ایرانی. من میام از پیشرفت و تکنولوژی و منش و روش کشورم و مردمم صحبت می کنم. میگم ما الان اینا رو داریم. تو چی؟ تو الان توی کشورت چیا داری؟ "

من توی جوابش در موندم!چی باید می گفتم؟ من همش از گذشته های دور می گفتم و بهشون می بالیدم ( که حقیقتا هم بالیدن داره ) اما امروز چی؟

پرسش من اینه: آیا الان چیزی هست برای بالیدن؟ و اگر که نیست باید چی کار کرد که باشه؟

خواهش می کنم هر کسی که میاد و این مطلب رو می خونه نظرشو بنویسه . این موضوع به شدت ذهن منو مشغول کرده.

چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 دل نوشته های مهتاب| |
 

امروز کوچه بوی تو را می داد

و پنجره ها رنگ نور گرفته بود

رنگ سرک کشیدن های شبانه!

 

سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 دل نوشته های مهتاب| |
 

از دیشب تا حالا دارم به این در و اون در می زنم تا بتونم آپدیت کنم . کامپیوترم که خرابه.با موبایل هم که نشد صفحه پست مطلب جدید رو باز کنم. صبح هم که اومدم سر کار به علت پرداخت نکردن اجاره صاحبخونه برق محل کارمو قطع کرده بود. خلاصه تا این لحظه حرفا توی دلم موند و بعضیا باز زود قضاوت کردن!

از دیشب تا حلا همش می خوام بگم:

سلام زندگی .

سلام برق چشمای عاشق.

سلام بشقابای قلم زده ی اصل اصفهان.

سلام گرمای تن خرگوش کوچولو.

سلام پادزهر شوکران های نوشیده شده.

سلام زبری بوسه های دم غروب.

سلام نبش خیابون ابوریحان.

سلام عکس سیاه و سفید قدیمی توی کیف پول.

سلام نسیم خنک صبح.

سلام موبایل های خاموش!!!!

 

 

یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 دل نوشته های مهتاب| |
 

۱- امروز داشتم از خیابانی رد می شدم که چندین سال پیش موقعی که کلاس اول راهنمایی بودم از اون رد می شدم. کل دوران دبستان رو مامانم میومد دنبالم اما در دوران راهنمایی تازه یاد گرفته بود که خودم به تنهایی بیام خونه. اما هنوز از خیابون که می خواستم رد بشم می ترسیدم. یه روز که مدرسه تعطیل شد من سر چهار راه ایستاده بودم و منتظر بودم تا چراغ سبز بشه تا رد بشم. یهو سنگینی دستی رو روی شونه ام حس کردم. معلم علوممون بود. گفت: می ترسی از خیابون رد بشی؟ هول شدم و گفتم : نه! و همراه معلممون که بدون توجه به رنگ چراغ راهنمایی از خیابون رد شد منم رد شدم. از اون روز به بعد شاید تا ۵ یا ۶ سال بعد برای اینکه کسی فکر نکنه که من آدم ترسویی هستم به چراغ راهنمایی هیچ توجهی نکردم و رد شدم!!!!! ( کاش معلم ها همیشه کارهای خوب رو به بچه ها یاد بدن !)

۲- یه مطلب توی روزنامه خوندم درمورد فیلم " کشتی گیر" ساخت آمریکا که در مورد یه کشتی گیره که فراموش شده اما دوباره میاد به عرصه ی کشتی اما در یک کل کل با یک کشتی گیر سیاه پوست در سالن کشتی درگیر میشه. اون سیاه پوست میره چوب پرچم ایران رو بر میداره تا با اون شخصیت اول فیلم رو خفه کنه! آره پرچم ایران! ...

۳- باز هم در روزنامه یه مطلب خوندم در مورد کشور چین که مسئولان اون کشور برای مبارزه با معضل بیکاری یه نقشه هایی درست کردن به نام نقشه کاریابی که به فارغ التحصیل های هر رشته به طور رایگان میدن و در اون شغل ها یی که در رابطه با رشته شون هست و جاهایی که استخدام شدن با ذکر تمام مشخصات و مکان جغرافیاییش مشخص شده و هر چند روز یک بار هم آپدیت میشه. حالا ما اینجا کلی باید بدوییم دنبال روزنامه و آگهی ها و زمانی هم که یه آگهی مثلا دولتی و درست درمون پیدا می کنیم کلی باید هزینه پرداخت کنیم بابت شرکت در آزمونش!!!

۴- تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

۵- یادم رفت اینجا چی می خواستم بنویسم!

پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 دل نوشته های مهتاب| |
 

صبح همه جا آفتابی بود

به آسمان که نگاه کردم

ماه را دیدم که هنوز

در آسمان

سلطنت می کرد!

سه شنبه هفدهم شهریور 1388 دل نوشته های مهتاب| |
 

پرستوهای دوست داشتنی ذهنم را

بی پروای شکار به سوی تو پرواز داده ام

آخر

امروز فصل شکار نیست.

آسمان دلت خال خالی باشد

ان شاء الله

از وجود پرستوهای من !

یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 دل نوشته های مهتاب| |

دیم دیم دادا دام ....

نه من نمی تونم چک رو به شما بدم.

ا... اینکه تویی. اینجا چی کار می کنی؟

وای مراقب باش!

دیم دیم دادا دام....

نه نترس این یه میوه ی خوشمزه است!

ااا... من فکر کردم عقربه....

دیم دیم دادا دام....

وای خدایا این مسیر چه شیبی داره! چقدر مونده برسیم؟

تحمل کن.

ای وای پاشنه کفشم کنده شد.

دیم دیم دادا دام....

یه صدایی میاد

آره یه نفر کمک می خواد انگار

دیم دیم دادا دام ....

لحظه به لحظه صدا بیشتر میشه!

اونجا چه خبره؟

جلوی دستشویی چقدر شلوغه!

دیم دیم دادا دام....

اونجا یه بمب منفجر شده!

وای....

طوریت نشد که؟

دیم دیم دادا دام...

دیم دیم دادا دام...

......

مهتاب اون ساعتو خفه کننننننننننننننننننننننننننننننننن!

....

اوه!

دیم دیم دادا دام.....

ای بابا

این ساعت از کی داره زنگ می زنه!

چه خوابی داشتم می دیدم!!!

 

پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 دل نوشته های مهتاب| |
 

یه طرح تذهیب کشیدم. قشنگ شد . به آرامشی که توی پیچ و تاب گلها و ساقه های دور شمسه توی طرح هست آرومم! 

یکشنبه هشتم شهریور 1388 دل نوشته های مهتاب| |
 

سکوتی وهم آور است و

جز صدای پای لاشخوران

که از آن سوی حصار بلند باغ

بر همه جا طنین انداخت

هیچ چیز نمی شنوی.

پنجره را که باز کنی

پیچکی وحشی و سرکش

پا به درون خلوت تنهاییت سرک می کشد و

تا بیایی دست و پا کنی

دورت حلقه می زند و

وجودت را محاصره می کند.

صدای لاشخورها برای لحظه ای خفه می شود

و یچک برای لحظه ای از این دام گستردن

تردید می کند.

حالا سریع پنجره را ببند

چه اشکالی دارد چندی باد اییزی را هم به اتاقت راه ندهی؟

روی تخت دراز بکش

کتاب را باز کن

ماجراهای تن تن ...

چه لذتی دارد این آرامش خلسه وار...

 

شنبه هفتم شهریور 1388 دل نوشته های مهتاب| |
 

۱-توی قالبهایی که برای بلاگفا هست داشتم دنبال یه قالب برای وبلاگم میگشتم که اینو انتخاب کردم و گذاشتم.اما بعدش از خودم تعجب کردم با این انتخابم. من که همیشه از قالبهای شاد و زنده خوشم میومد چه جوری شد که یه قالب سرد و مرده و بی روحو انتخاب کردم؟!

۲- از دورغ بدم میاد. ۹۰ درصد آدما در ۹۰ درصد اوقات زندگیشون در حال دروغگویی هستن. از وقتی که اون یکی همکارم از شرکت استعفا داد و رفت من مجبورم صبحا زودتر بیام آخه کلید رو دادن به من. امروز یکی از دروغگوترین همکارام گفت : "من صبح ساعت ۸:۳۰ اومدم شرکت در زدم اما کسی نبود منم رفتم" (و ساعت ۹:۳۰ با چشمای خوابالو اومد شرکت ).

جالبه! من امروز از ۸ صبح شرکت بودم!!!ا

۳-داشتم توی افکارم به اون "تو" فکر می کردم که رفته بود و شاعر دیگه نداشتش!اون شعری که حذف شده بود .توی همین افکار بودم که یهو یه قمری پر زد و از روی درخت پرید!

 

پنجشنبه پنجم شهریور 1388 دل نوشته های مهتاب| |
 

...

سه شنبه سوم شهریور 1388 دل نوشته های مهتاب| |
 

 قرقیزستان: سرزمین چهل قبیله قرقیزی

قزاقستان: سرزمین کوچگران قزاقی

قطر: شاید به معنای بارانی (عربی)

کاستاریکا: ساحل غنی (اسپانیایی)

کانادا: دهکده زبان سرخپوستی "ایروکوئی"

کلمبیا: سرزمین کلمب (کریستف کلمب) (اسپانیایی)

کنیا: کوه سپیدی (زبان کیکویو)

کویت: دژ کوچک هندی (عربی)

گرجستان: سرزمین کشاورزان (یونانی)

لبنان: سفید (عبری)

لهستان: سرزمین قوم "له"

لیبریا: سرزمین آزادی

مجارستان: سرزمین قوم مجار (مجاری)

مراکش: مغرب

مصر: شهر، آبادی

مقدونیه: سرزمین کوه نشین ها، بلندنشین ها (یونانی)

مکزیک: اسپانیای جدید (اسپانیایی)

موریتانی: سرزمین قوم مور (لاتین)

میکرونزی: مجمع الجزایر کوچک فراسوی

نروژ: راه شمال

نیجر: سیاه (لاتین)

نیجریه: سرزمین سیاه (لاتین)

نیکاراگوئه: دریای نیکارائو (نام مردم آن منطقه) آگوئه (اسپانیایی)

واتیکان: گرفته شده از نام تپه ای به نام واتیکان (اتروسکی)

ونزوئلا: ونیز کوچک

ویتنام: اقوام "ویت" جنوبی (ویتنامی)

ویلز: بیگانگان (ژرمنی)

هلند: سرزمین چوب آلمانی

هند: پر آب (فارسی باستان)

هندوراس: ژرفناها (اسپانیایی)

یمن: خوشبخت

یونان: سرزمین قوم "یون

  

دوشنبه دوم شهریور 1388 دل نوشته های مهتاب| |
 
 
از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد:چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟
خداوند پاسخ داد:دستور کار او را دیده ای ؟
او باید کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از
جایش بلند شد ناپدید شود.
ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا
قلب شکسته، درمان کند.
این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید .
خداوند فرمود:نمی شود !! چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی.....

را که این همه به من نزدیک است،تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با
یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.

فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی
که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .


فرشته پرسید:فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد:نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد.
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی
زیادی مواد مصرف کرده اید.
خداوند مخالفت کرد:آن که نشتی نیست، اشک است.
فرشته پرسید:اشک دیگر چیست ؟
خداوند گفت:اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی،
تنهایی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها
واقعا" حیرت انگیزند.
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.
وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گریه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ایستند.
وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.
برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قید و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و وقتی
دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.
در مرگ یک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،
با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و
بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد
کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است، آنها شادی و امید به ارمغان
می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند
زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند

خداوند گفت:این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد

فرشته پرسید:چه عیبی ؟

خداوند گفت:قدر خودش را نمی داند

دوشنبه دوم شهریور 1388 دل نوشته های مهتاب| |
 

خسته و نا امیدم!

 اینهمه میری با کلی شوق دانشگاه درس می خونی بعد از ۴ سال اسمتو میذارن مهندس! پشت این اسم قایم میشی تا یه مدت شوقش توی سرته و توی روزنامه که دنبال کار می گردی میری فقط ستون مهندس ها رو نگاه می کنی. بعد از یه مدت که حسابی خورد توی پر و بالت به ستون کارشناس هم رضایت میدی. اینجوری شاید یکی دو سال از عمرت هدر میشه . اون وسط مسطا هر از گاهی آگهی های دولتی هم هست که باید توی آزمونش شرکت کنی. یه مبلغی واریز میکنی و مدارکتو ارسال میکنی و منتظر میشی تا موقع آزمونش فرا برسه هنوز یک هفته مونده تا آزمون که یهو تلفن زنگ می خوره و یه خانمی که خیلی مودبانه صحبت میکنه بهت میگه که: به علت عدم تطابق رشته تحصیلیتون با آگهی ما براتون کارت صادر نشده !!! بعله! آزمون هم پر!!!

حالا حتی ستون کارت پخش کن آگهی های استخدام روزنامه رو هم نگاه می کنی!!!

خسته شدم.از شغل فعلیم راضی نیستم. اما چه باید بکنم؟!

 

 

دوشنبه دوم شهریور 1388 دل نوشته های مهتاب| |

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس