از سامان یزدانی :
شعرهای دفتر
من هیچ می دانی چه شد ؟
شعله و خاکستر
من هیچ می دانی چه شد ؟
رفتنت بر عهد
و پیمان خط بطلانی کشید
اعتقاد و باور
من هیچ می دانی چه شد ؟
بعد تو دیگر
کسی یادی از این تنها نکرد
چشم مانده بر
در من هیچ می دانی چه شد ؟
لحظه تکرار
تو در هر عبور از حادثه
زخم های پیکر
من هیچ می دانی چه شد ؟
مستی من از
تو و از همت چشمان توست
جام درد و ساغر
من هیچ می دانی چه شد ؟
کاش می دیدی
شکستم لحظه انکار تو
در وداع آخر
من هیچ می دانی چه شد ؟
رفتی و آن حلقه
را با خود نبردی یادگار
حرمت انگشتر
من هیچ می دانی چه شد ؟
نیستی تا وقت
گریه یار چشمانم شوی
گونه خیس و
تر من هیچ می دانی چه شد ؟
رفتی و من ماندم
و یک دفتر و صدها غزل
شعرهای دفتر
من هیچ می دانی چه شد ؟
دل نوشته های مهتاب در شنبه سی و یکم فروردین 1387
ساعت 0:34 موضوع |
لینک ثابت